#هستی_من_باش_پارت_340


ـ لعنتی تو به خاطرِ این دختره ی عوضی داری التماس می کنی؟ واقعا برات متاسفم.

گلوله رو بیش تر فشار داد روی شکمم. سرم و انداختم پایین دلم برای سامان تنگ می شه. واسه مادر و پدرمم همین طور. چرا باید بمیرم؟ آخه چرا؟ ای کاش یه بار دیگه سامان و ببینم. سرم و کج کردم و همون طور که سرم پایین بود بهش نگاه کردم. می خواستم بگم سامان ببخشید که این همه مدت اذیتت کردم. بهت تهمت زدم. اون هیچ وقت پدر نبوده. من بهش تهمت زدم. سرم و انداختم پایین. شارل گفت:

ـ خب هستی آماده ای؟

هیچ حرکتی از خودم نشون ندادم. چی می گفتم؟ می گفتم آره آماده ام؟ آماده ام تا بمیرم؟ چشمام و بستم و آماده مرگ شدم.

سامان هی به شارل می گفت نکن. بیا من و بکش یا چه می دونم این حرفا، ولی شارل گوش نمی داد و شروع کرد به خوندن شمارشِ معکوس. شارل گفت:

ـ هستی الان بیست و چهار سالت هست. از بیست و چهار سالگی می شمارم تا صفر. اون وقت هست که پرواز می کنی. مطمئن باش چند لحظه بعدشم من پرواز می کنم. خب شروع می کنیم.

سامان دیگه هیچ اصراری نکرد و فقط داشت با تعجب این صحنه رو می دید. چرا تعجب می کنه؟ شارل شمارش و شروع کرد.

ـ 21،22،23،24 ....1،2،3،4

و بعد صدای گلوله و بعدش دردی که توی تموم بدنم پیچید. با تمام توانم جیغ کشیدم و بعد صدای سامان و شنیدم که بلند می گفت:

ـ نــــــــه دیوونه چی کار کردی؟ احمق!

سامان به سرعت اومد سمتمون. زود اسلحه رو از دست شارل گرفت و هولش داد رو زمین. بعد اومد سمت من. داشتم می افتادم که سامان گرفتتم. من و گرفت تو بغلش و نشست روی زمین. نفسم به زور بالا می اومد. الان باید بهش می گفتم که من و ببخشه. باید می گفتم. تمام توانم و جمع کردم و گفتم:

ـ سا.... ما.... ن....

ـ جــانم؟

چقدر این حرفش برام شیرین بود. دوباره گفتم:


romangram.com | @romangram_com