#هستی_من_باش_پارت_339

با داد:

می گم ولش کن لعنتی.

شارل خنده وحشتناکی کرد و گفت:

ـ دیگه همه چی تموم شد سامان. عشقت داره می ره.

و دوباره خندید. منم به گریه افتادم. با گریه گفتم:

ـ سامان؟

دوست نداشتم به شارل التماس کنم. سامان می خواست بیاد نزدیک که شارل گلوله رو گذاشت رو شکمم و گفت:

ـ می کشمش. جلو نیا. جلو بیای کشتمش.

سامان همون جا وایستاد و گفت:

ـ شارل تو الان باید پیشِ پدرت باشی. چرا این کار و داری با هستی می کنی؟ اون و ولش کن. اصلا بیا من و بکش. بیا. بیا من و بکش. ولش کن شارل.

سامان تموم این حرفا رو مثل یه نصیحت داشت به شارل می گفت. شارل آروم خندید و همون طور آروم گفت:

ـ کدوم پدر؟ اون که واسه من پدری نکرد. برای من مرده و زنده اش هیچ فرقی نداره. بذار بمیره و اما تو، تو باید زندگی کنی. تو باید به ادامه زندگیت برسی. راستی بذار تا آخرِ داستان و برات تعریف کنم. من الان هستی رو می کشم. بعد هم خودم و می کشم. زندگی برای من جایی نداره، ولی نمی ذارم هستی هم بهت برسه. این بود داستان امشب. خب آماده هستید؟

سامان با التماس گفت:

ـ خواهش می کنم ولش کن.

شارل:

romangram.com | @romangram_com