#هستی_من_باش_پارت_338


شارل:

ـ هــه! اصل ماجرا این هست. خب نمایشِ اصلی الان شروع می شه. راستی قبل از این که کاری بکنم می خوام یه اعترافی بکنم. سامان عزیز من هیچ وقت از تو بچه ای نداشتم.

یه لحظه هنگ کردم. یعنی حرفاش دروغ بود؟ وای خدای من. شارل ادامه داد:

ـ زیاد تعجب نکن. من اون موقع حامله بودم، ولی نه از تو بلکه از یه مرد دیگه. من می دونم تو دیگه هیچ وقت من و انتخاب نمی کنی، ولی مطمئن باش منم نمی ذارم دست هیچکس بهت برسه. هر کی بهت نزدیک بشه سرنوشتش می شه مثل هستی جونت. سامان باید از هستی خدافظی کنی، چون دیگه نمی بینیش.

سامان اومد کنارِ شارل وایستاد و با داد گفت:

ـ تو چت شده؟ شارل تو یه دیوونه هستی. تو یه دروغگوی به تمام معنا هستی. ازت متنفرم.

شارل خنده وحشتناکی کرد و گفت:

ـ دیگه این حرفا دیر شده الان وقت اجرای پلانِ اصلی این داستان هیجان انگیز هست. خب بازیگران آماده هستید؟

شارل اومد سمت من با دستش من و بلند کرد. دقیقا رو به روش وایستاده بودم. با دوتا دستش بازوهام و گرفت. زل زد تو صورتم و گفت:

ـ اصولا توی داستانای عشقی با چاقو عشقشون می میره. حالا ما این جا داستان و تغییر می دیم و با یه هفت تیر عشقِ سامان و می کشیم. چطوره؟

یعنی واقعا می خواست بکشتم؟ چرا سامان هیچ کاری نمی کنه؟ این دیوونه هست می زنه واقعا می کشتم. یه نگاه به سامان انداختم. با تعجب داشت ما رو نگاه می کرد. یه نفر یه هفت تیر گرفت سمت شارل. شارل یکی از از دستاش و از بازوم رها کرد. گلوله رو گرفت سمتم. تقریبا جیغ زدم:

ـ سامان نذار بزنه.

سامان که به خودش اومده بود زود اومد سمت شارل و گفت:

ـ دیوونه بازی در نیار. ولش کن بذار بره.


romangram.com | @romangram_com