#هستی_من_باش_پارت_337
بعد اومد سمت من. زود دستام و باز کرد و من و از میله پشتم آزاد کرد. تا خواستم بشینم رو زمین یقه ام و محکم گرفت و من و پرت کرد سمت سامان. دقیقا پرت شدم جلوی پای سامان. سامان همون موقع نشست جلوم. سرم پایین بود آروم سرم و بلند کردم. سامان با دستش موهام و از جلو صورتم زد کنار. آروم گفت:
ـ چی کارت کردن؟
قدرت نداشتم حرف بزنم. فقط نگاش می کردم. اونم زل زد توی چشمام. دلم واسه چشماش تنگ شده بود. واسه خودشم. دوست داشتم همون جا برم تو بغلش. سامان آروم گفت:
ـ هستی خوبی؟
همین کلمه کافی بود تا اشکام سرازیر بشن. منم مثل خودش آروم گفتم:
ـ آره خوب خوبم. سامان.... سامان ای کاش هیچ وقت هم دیگه رو ندیده بودیم. ای کاش هیچ وقت نمی اومدم خونه ات. ای کاش....
نذاشت حرفم و ادامه بدم. با دستاش سرم و گرفت و چسبوند به سینه اش. دیگه آروم گریه نمی کردم. بلکه با زار گریه می کردم. برای یه لحظه ساکت شدم. تنها چیزی که می شنیدم صدای ضربان قلبش بود. چقدر خوب بود. برای یه لحظه همه چی رو فراموش کردم. فقط یاد خوبی ها افتادم. فقط یاد اتفاقای خوبی که افتاده بود. وای خدا ضربان قلبش چقدر آروم بود. چرا هیچ وقت این و نفهمیدم؟ با صدای شارل به خودم اومدم.
ـ بسه دیگه کم کم شب داره تموم می شه وقت اجرای نمایش هست.
سرم و از سینه سامان جدا کردم. همون مرد که کتکم زده بود من و با یه حرکت از رو زمین بلند کرد و برد سمت شارل و من و انداخت جلوی شارل. دوست نداشتم جلوش ضعیف باشم، ولی حتی نمی تونستم بدون درد دستم و تکون بدم. شارل شروع کرد به حرف زدن. همون طور هم دورِ من می چرخید. گفت:
ـ می دونی هستی؟ اون موقع ها همون موقعی که تو هنوز نبودی من و سامان هم دیگه رو خیلی دوست داشتیم. مگه نه سامان؟
سامان جوابش و نداد. شارل خندید و گفت:
ـ نمی خوای بگی که من و چقدر دوست داشتی؟ باشه اشکال نداره زیادم مهم نیست. مهم این هست که امشب قرارِ هستی به پرواز در بیاد. هــه! آره پرواز.
منظور حرفاش و نمی فهمیدم. یعنی چی که قرار هست به پرواز در بیاد؟ خدایا خودت کمکم کن.
سامان:
ـ شارل اون و ولش کن بره آخه تو با اون چی کار داری؟
romangram.com | @romangram_com