#هستی_من_باش_پارت_336


و بعد گوشی رو قطع کرد. با قدم های آهسته اومد نزدیکم و درست جلوم وایستاد. زل زد تو چشمام و گفت:

ـ نمی دونم چرا سامان بینِ این همه آدم دست گذاشته رو تو؟ خودتم خوب می دونی که نه قیافه جذابی داری نه هیکل درست و حسابی، ولی نمی دونم چرا هر کی تو رو می بینه از زیبایی منحصر به فردت حرف می زنه. آخه کجای تو خوشگل هست؟ الان که سامان تو رو ببینه به خودش لعنت می فرسته که چرا تو رو به عنوان همسر انتخاب کرده. اون موقع هست که می گه ای کاش همون موقع که شارل باردار شده بود باهاش ازدواج می کردم و اون وقت هست که منم بهش می گم من الانم حاضرم با کمال میل ازدواج با شما رو بپذیرم.

و بعد خنده بلندی کرد. که گوشم و کر کرد. از حرص و زورِ درد دندونام و به هم فشار دادم و گفتم:

ـ اون هیچ وقت تو رو انتخاب نمی کنه. می دونی ما ایرانی ها یه ضرب المثل داریم که می گه: « آدم از یه سوراخ دو بار گزیده نمی شه. » حکایت سامان هست نسبت به تو. سامان دیگه تو رو انتخاب نمی کنه.

یه سیلی محکمی بهم زد و عربده کشان گفت:

ـ می کنه. سامان من و انتخاب می کنه وگرنه می کشمش. می کشمش. حالا بشین و تماشا کن.

و بعد رفت سمت ساختمون و من موندم و همون کله گنده.

از شدت درد داشتم می مردم. دیگه جونی واسم نمونده بود که بخوام روی پام وایستم. دیگه اشکام داشتن راه خودشون و پیدا می کردن. اون مرتیکه هنوز بالا سرم مثلِ یه نگهبان وایستاده بود. یه دفعه یه جفت نورِ سفید از در اومد تو. حدس زدم سامان باشه. از اون طرفم شارل از تو ساختمون اومد بیرون. ماشین با اشاره دست شارل وایستاد، چون شیشه ها دودی بود هیچ چیزی رو نمی دیدم. بالاخره درِ سمت راست ماشین باز شد. اول دو جفت کفش دیدم. اینا که مال سامان نیست. وقتی به صورت مرد نگاه کردم دیدم سامان نیست. وقتی مرد پیاده شد. دوباره یکی از ماشین پیاده شد. اول کفشاش و دیدم. خودش بود. سرم و گرفتم بالا و نگاش کردم. اونم با تعجب داشت نگام می کرد. سامان اومد نزدیک شارل و با داد گفت:

ـ این چه غلطی بود کردی روانی؟

شارل با ناز گفت:

ـ سامان من نیاوردمت این جا که این طوری کنی. می خوام امشب برات یه شب به یاد موندنی باشه.

ـ خفه شو بازش کن.

شارل:

ـ باشه عشقم، چون تو می خوای بازش می کنم.


romangram.com | @romangram_com