#هستی_من_باش_پارت_335

ـ می دونی چون دوست ندارم با سامان مثل حیوون رفتار بشه ازش خواستم تا مودبانه بیاد این جا تا نمایش امشب و ببینه، ولی اون نیومد. می دونی باور نمی کنه که تو الان پیشِ منی. الان با شنیدن صدات مثلِ جت می یاد این جا.

بعد گوشی رو که تو دستش بود گرفت جلوی چشمش و باهاش شماره گرفت. تلفنش و گذاشت تو بلندگو. بعد از چند بوق صدای سامان پیچید تو گوشی.

ـ می شنوم.

هنوزم غده، اَه.

شارل:

ـ زنگ زدم تا صدای عشقت و بشنوی. آماده ای؟

ـ شارل می شه لطفا خفه بشی؟

شارل:

ـ تو این صدا رو گوش کن اگه آشنا نبود خودم به ماشینی که دم درِ خونه ات وایستاده تا تو رو با احترام بیاره این جا می گم بره. حالا فقط گوش کن.

سامان هیچی نگفت. شارل رو به طرف مرد دستش و تو هوا چرخوند و تکون داد. مرد یه دفعه دستش و مشت کرد و با تمام توانش زد تو شکمم. از درد جیغِ بلندی کشیدم. همون موقع که جیغ می زدم از دهنم خون ریخت بیرون. با ناله گفتم:

ـ سامان؟

نمی دونم چرا تو اون لحظه سامان و صدا کردم. شاید فقط اون توی جمع اونم پشت تلفن تنها دلسوزم بود. سامان با داد گفت:

ـ لعنتی تو با اون چی کار داری؟

شارل خنده بلندی کرد و گفت:

ـ می خوام برات امشب یکی از بهترین شبا بشه. منتظرتم سامان.

romangram.com | @romangram_com