#هستی_من_باش_پارت_334


ـ می خوای چی کارمون کنی؟

خنده وحشتناکی کرد و گفت:

ـ فعلا هیچی، ولی الان دوست خوبم می خواد تو رو برای سامان زیبا کنه.

و بعد به همون پسرِ که کنارش وایستاده بود اشاره کرد و دوباره گفت:

ـ منم می رم ببینم این عشقت کجا موند. آخه می دونی؟ سامان مثل یه ماهی می مونه زود از دستت لیز می خوره باید سفت بگیریش.

و بعد با ناز رفت سمت ساختمون. همون موقع از فرط عصبانیت گفتم:

ـ فوت پدرتم پیشاپیش بهت تبریک می گم.

یه دفعه با شتاب اومد سمتم و یه سیلی محکم خوابوند تو صورتم و گفت:

ـ یه بار دیگه همچین حرفی بزنی بدتر از اینا می بینی حالا فهمیدی؟

و بعد رفت سمت ساختمون. پسرِ که هنوز کنارم وایستاده بود اومد سمتم. بعد یه لبخند زشت گوشه لبش نشوند. یه دفعه یه مشت محکم حواله صورتم کرد. برای یه لحظه برق از سرم پرید. تا اومدم به خودم بیام دوباره یه مشت محکم تر حواله سمت چپ صورتم کرد و دوباره و دوباره.... اون قدر محکم به صورتم می زد که احساس می کردم الان هست که گردنم از جاش کنده بشه و بیفته تو آب. بعد از زدن چند مشت گفت:

ـ خب این از آرایش صورتت حالا نوبت خودت هست.

بعد محکم کوبوند رو شکمم. از شدت درد دولا شدم. موهام و محکم گرفت و سرم و بلند کرد. هر آن ممکن بود موهام کنده بشه. سرم و آورد بالا و بعد با شدت ولش کرد. که باعث شد سرم بخوره به میله. درد شدیدی توی سرم پیچید. دیگه حتی جون نداشتم روی پاهام وایستم. پسرِ دوباره شروع کرد به زدن. حتی یه جای بدنمم سالم نمونده بود. فکر کنم حدود یه ساعت در حال کتک خوردن بودم که یه دفعه چشمم به شارل افتاد که داشت می اومد سمت ما. رو به پسرِ گفت:

ـ دست نگهدار.

بعد رو به من گفت:


romangram.com | @romangram_com