#هستی_من_باش_پارت_333

ـ باور کن من هیچ وقت همچین آدمی که تو توی ذهنت این چند وقت هست ساختی نیستم. باور کن.

با داد گفتم:

ـ ولم کن. دیگه نمی خوام ببینمت. سامان نمی خوام. برو بمیر. ولم کن.

سامان با شدت دستم و ول کرد. طوری دستم و ول کرد که تقریبا پرت شدم روی مبل، ولی زود خودم و کنترل کردم و زود رفتم به سمت در و از خونه زدم بیرون. سامانم هیچ حرفی نزد. دوست داشتم بلند بلند زار بزنم، ولی نمی تونستم. نمی شد. خوب شد یه لباس درست و حسابی تنم بود وگرنه الان مردم بهم به چشم یه دیونه نگاه می کردن. نمی دونم چقدر راه رفته بودم که یه دفعه با صدای بوق یه ماشین به خودم اومدم. یه مرد گنده از ماشین پیاده شد. اومد نزدیکم، ولی من رفتم عقب تر. یه دفعه با یه حرکت دستم و محکم گرفت و کشوند سمت خودش. احساس کردم یه چیزی گذاشت روی شکمم و بعد زیرِ گوشم گفت:

ـ سوارشو وگرنه با همین گلوله تنت و سوراخ سوراخ می کنم.

از ترس داشتم سکته می کردم. محکم هولم داد تو ماشین و در و بست. اون قدر کارش یه دفعه ای بود که حتی نتونستم از خودم دفاع کنم. توی ماشین یکی با یه دستمال صورتم و گرفت. وقتی دستمال و برداشت همه چی تار شد و کم کم نوری سفید همه جا رو گرفت و دیگه هیچی نفهمیدم.

با مشتی که تو شکمم خورد چشمام و باز کردم. اول همه جا تار بود. با همون چشمای تار اطرافم و نگاه کردم. این جا برام آشنا بود. این همون اسکله همیشگی بود. همونی که هیچ وقت توش حتی یه خاطره خوبی هم نداشتم. همون جایی که پرسل می خواست ازم استفاده کنه، ولی خدا رو شکر این دفعه بیرون اون ساختمونم. الان دقیقا کنارِ آبم. به یه میله بلند وصلم کردن. همیشه با خودم می گفتم این میله کنارِ آب چیه؟ الان فهمیدم که مردم و بهش وصل می کنند. یه دفعه یاد پرسل افتادم. پرسل؟ نکنه کارِ پرسل هست؟ نه امکان نداره اون الان زندان هست. سرم و برگردوندم سمت دوتا آدمی که کنارم وایستاده بودن. به خاطرِ این که از روی شکم روم طناب بسته بودن شکمم درد گرفته بود و دولا شده بودم. دستامم به پشت میله بسته بودن. تاری چشمام برطرف شده بود. یه دفعه نگام به دختری افتاد که کنارم وایستاده بود. نه این این جا چی کار می کنه؟ چه خبر هست این جا؟ نکنه می خواد انتقام پدرش و ازم بگیره؟ نه بابا این از کجا می خواد بفهمه که ما اون کار و کردیم. شارل بلند خندید و گفت:

ـ بالاخره به هوش اومدی؟

با داد گفتم:

ـ برای چی من و آوردی این جا؟

ـ خفه شو سرِ من داد نزن.

بعد به پسری که کنارش وایستاده بود یه اشاره کرد که همون لحظه پسرِ دوباره با مشت زد تو صورتم. جیغم رفت هوا. مزه خون و تو دهنم حس کردم.

ـ لعنتی! چته رم کردی؟ چی از جونم می خوای؟

ـ می فهمی. به زودی می فهمی. فقط باید منتظر بمونی تا عشقتم بیاد. اون وقت هست که منم همه چی رو می گم چطوره؟

عشق؟ نکنه سامان و می گه؟ خدایا این دیوونه می خواد چی کار بکنه آخه؟

romangram.com | @romangram_com