#هستی_من_باش_پارت_332


ـ تو کسی هستی که بچه ات و کشتی.

انگار شوکه شده بود از این حرفم. دقیقا جلوش وایستاده بودم و زل زده بودم تو چشماش. نیزه می زدی خونش در نمی اومد. یه دفعه دستش بلند شد و محکم خوابوند رو صورتم.

از از کارش شوکه شدم. اشک تو چشمام جمع شد، ولی اجازه ندادم بریزه. دوست داشتم بزنم داغونش کنم. می خواستم لهش کنم. دیگه منم مثل خودش عصبی شده بودم. دیگه نمی فهمیدم می خوام چی بگم. بلند بلند شروع کردم به حرف زدن.

ـ حرف حق تلخ هست؟ نه؟ تلخ هست که بهت بگن تو پدر یه بچه بودی که قاتلشم خودت بودی.

نذاشت حرفم و ادامه بدم و بلند نعره کشان گفت:

ـ خفه شــو لعنتی.

ـ ولی من می خوام حرف بزنم. چرا؟ چرا به من نزدیک شدی؟ چرا اون بلا رو سرم آوردی؟ تو اگه قصدت ازدواج بود باید بهم اون موضوع رو قبل از هر کاری می گفتی. تو.... تو فقط از من و شارل استفاده کردی و حالا هم منم مثل شارل باید برم کنار تا یکی دیگه وارد زندگیت بشه. می دونی من دیگه نمی تونم ازدواج کنم. می دونی تو این جامعه با یه زن چه رفتارایی می کنن؟ حالا چه برسه به این که شوهرم نداشته باشه. تو فقط پی منافع خودت بودی. تو یه خودخواه مغرورِ لعنتی هستی. ازت بدم می یاد. بدم می یاد.

دوباره حرفم و قطع کرد و بلندتر از قبل گفت:

ـ بهت می گم خفه شو نمی خوام صدات و بشنوم.

اشکام بالاخره راه خودشون و پیدا کردن و شروع به ریختن کردن. همون طور که گریه می کردم گفتم:

ـ حقیقت تلخ هست. مخصوصا برای تو تلخ تر. تو یه آدم بی خاصیتی. تو و امثال تو به زنا فقط به چشم یه دستمال نگاه می کنند. خیلی نامردی. دوست دارم هر چی از دهنم در می یاد بهت بگم....

یه دفعه یه سیلی دیگه زد تو صورتم و محکم بازوهام و گرفت. اون قدر محکم که احساس کردم الان هست که دستمام بشکنه. با دادی که گوشام و داشت کر می کرد گفت:

ـ تو یه نفهم هستی. نفهم. من هیچ وقت به تو به چشم یه دستمال نگاه نکردم. چرا آخه این طوری می کنی؟ دیوونه!

صداش آروم تر شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com