#هستی_من_باش_پارت_331
سامان تلفن و قطع کرد. از خوشحالی دستام و محکم به هم کوبیدم و گفتم:
ـ هــــــورا همه چی تموم شد. ایول خدا قربونت بشم.
وقتی دیدم سامان همون طور خیره شده بهم و بدون حرکتی داره نگام می کنه گفتم:
ـ چیه؟ چته؟ خوشحال نشدی؟
یه نیشخند زد و از جاش تکون خورد و راهش و کج کرد سمت اتاقش. یه لحظه با خودم گفتم بذار حداقل این دم آخری یک چیزی بهش بگم. گفتم:
ـ چیه ناراحت شدی؟
برگشت طرفم و گفت:
ـ ناراحت؟ چرا باید ناراحت باشم؟
ـ چون هر طور بخوای حساب کنی اون پدر زنت می شد.
اخماش رفت تو هم و خیلی جدی گفت:
ـ می دونی مشکل تو این هست که همه چی رو با هم قاطی می کنی.
ـ هر چی باشم بهتر از توئم.
مشخص بود داره عصبی می شه. با صدای خشنی گفت:
ـ مثلا من چه طوری هستم؟
خیره شدم تو چشماش و رفتم نزدیکش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com