#هستی_من_باش_پارت_329
ـ هستی؟
جوابش و نمی تونستم بدم. اگه جواب می دادم می فهمید دارم گریه می کنم. وقتی دید جوابش و نمی دم یه دفعه سرم و با دستاش برگردوند، چون ناگهانی بود نتونستم کاری بکنم. زل زد تو چشمام، چشمام و بستم. نمی خواستم چشماش و ببینم. همه چی چند روزِ دیگه تموم می شد. همه چی. سامان با دستی که چونه ام و گرفته بود آروم نوازش کرد و دستش و رها کرد. دوتا دستش و محکم تو موهاش کشید و بعد از چند دقیقه ماشین و به حرکت در آورد. لعنتی چرا هیچی نمی گه؟ اَه.
کنترل تلویزیون و گرفتم تو دستم و هی این ور اون ور کردم. بالاخره چشمم به فیلم فست فایو افتاد. با این که قبلا دیده بودم، ولی به خاطرِ بازیگرش که بازیگرِ مورد علاقه ام بود دوست داشتم دوباره ببینم. همون طور که داشتم نگاه می کردم به فکر هم فرو رفتم. چرا برده این پرسل و نمی کشه؟ نکنه نقشمون لو رفته باشه؟ نمی دونم. با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم. زود رفتم سمت تلفن که سامانم باهام رسید. زود گفتم:
ـ من بر می دارم.
ـ چرا تو باید برداری؟
ـ چرا تو باید برداری؟
ـ چون خونه ام هست.
ـ ربطی نداره منم الان این جا زندگی می کنم، ولی من زودتر رسیدم.
با تحکم گفت:
ـ دستت و از رو تلفن بردار و بذار جواب بدم.
ـ دستم و بر نمی دارم و خودم جواب می دم.
با داد گفت:
ـ برو کنار دیگه الان قطع می شه.
با ترس دستم و از رو تلفن برداشتم. دیوونه! سامان با اخمش تلفن رو برداشت و زد رو بلندگو. آفرین پسرِ خوب. با صدای میلر هر دو از افکارمون پرت شدیم بیرون.
ـ الو بچه ها؟
romangram.com | @romangram_com