#هستی_من_باش_پارت_325

بدون حرفی رفتم سمت اتاق سامان. در و باز کردم و رفتم تو. اتاق و یه دور کلی نگاه کردم تا ببینم کجاست که یه دفعه چشمم به یه عکسِ چوبی افتاد که برعکس روی تخت سامان بود. فضولیم گل کرد که ببینم چه عکسی هست. البته یه حدسایی زده بودم، چون اندازه اش هم اندازه همون عکس سکسیم بود. رفتم سمتش و برداشتم. حدسم درست بود. عکس خودم بود. وای خدا دارم بال در می یارم. یعنی من و دوست داره؟ ربطی نداره که دختر چرا همه چی رو به هم می بافی؟ چرا ربط داره. من دوست دارم ربطش بدم. دوست دارم به خودم بگم که دوستم داره. یه دفعه یاد هما افتادم. به خاطرِ این که اذیتش کنم یکی از عکساش که روی عسلیش بود رو که اندازه اش مثل مال خودم بود رو برداشتم و جای عکسِ خودم گذاشتم. عکسمم همراه قرصا برداشتم و اومدم بیرون. زود رفتم سمت اتاقِ خودم و عکسم و پرت کردم یه گوشه و زود رفتم سمت هما. هما روی یکی از صندلی های آشپزخونه نشسته بود. قرص و بردم طرفش و بهش دادم. سامان رو به من گفت:

ـ رفتی قرص بسازی؟

جوابش و با یه چشم غره دادم. اونم دیگه ساکت شد. دقایقی بعد هر دو حاضر شده بودیم تا هما رو برسونیم خونه اش. هما نمی خواست من برم، ولی با خودم گفتم شاید این آخرین دیدارمون باشه بذار خوب ببینمش. من و هما زودتر از سامان از ساختمون خارج شدیم. رو به هما گفتم:

ـ چرا یهو این طوری شدی؟

یه نگاه چپ چپی بهم کرد و گفت:

ـ می خوای از سامان جدا بشی؟

از تعجب شاخ در آوردم. این از کجا فهمیده؟

ـ چطور؟

ـ واقعا برات متاسفم. من فکر می کردم شما دیگه هم دیگه رو دوست دارین. نمی دونستم قرار هست طلاق بگیرین.

سرم و انداختم پایین و گفتم:

ـ کی بهتون گفته؟

ـ به غیر از سامان کی می تونه بگه؟ تا گفت حالم بد شد.

با اومدن سامان هر دو ساکت شدیم. هما عقب ماشین نشست منم جلو. البته با اصرارِ هما رفتم جلو وگرنه الان جای من باید عقب باشه نه جلو! بالاخره هما رو گذاشتیم خونه اش و حالا در حال برگشتن هستیم. هیچ کدوم هیچ حرفی نمی زدیم. داشم به این فکر می کردم که چرا رابطه ما برای هما باید واجب باشه؟ که یه دفعه سامان گوشه خیابون نگه داشت. آروم گفت:

ـ یه دقیقه بشین من برم از بانک پول بگیرم بیام.

روم و قشنگ برگردوندم سمت پنجره و گفتم:

romangram.com | @romangram_com