#هستی_من_باش_پارت_324


ـ مایکل بهشون بگو که پرسل گفت می تونید برید پی زندگیتون اونا که نیاز به مدرکی ندارن فقط ما چهار نفر هستیم که به مدرکمون نیاز داریم.

مایکل:

ـ باشه.

بالاخره بعد از کلی حرف زدن مایکل و سارا رفتن. قرار شد به تینا هم موضوع رو بگیم، چون اونم به مدرک نیاز داره. الان فقط منتظرِ شنیدن خبرِ مرگ پرسل هستیم. بعد از مرگ پرسل این داستانم تموم می شه و من از سامان جدا می شم. مایکل کپی کارت ها رو همون جا هم از حافظه کامپیوتر حذف کرد و برای این که نشه دوباره حافظه کامپیوتر و برگردوند برای سیستم یه قفل گذاشت که به غیر از ما چهار نفر هیچ کس نمی دونه و الان فقط باید منتظرِ آخرین اتفاق باشیم.

الان دقیقا یک روز هست که اون پیغام واسه برده ارسال شده. هنوز هیچ خبری از مرگ پرسل نشده. همه چشم انتظارِ تلفن هستیم. البته من زیاد برام مهم نیست، چون می دونم بعد از تماس من و سامانم از هم جدا می شیم. سامان حتی به خودش زحمت نداد که یه معذرت خواهی خشک و خالی بکنه. آخه مگه چی می شد؟ یعنی غرورش از من مهم تر هست؟ وقتی به این فکر می کنم که شاید اصلا دوستم نداشته باشه مو بر تنم سیخ می شه. اصلا من چرا بابت اون کارش باید ببخشمش؟ چرا باید به خاطرِ این که با شارل بوده و از اون بچه دار شده ببخشمش؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ اَه. اون قدر این جمله تو ذهنم تکرار شده که مخم داره سوت می کشه. چرا نمی تونم ازش نفرت داشته باشم؟ چرا ازش بدم نمی یاد؟ اَه لعنت به این چرا. اَه. می دونم که بعد از طلاق نمی تونم دوریش و تحمل کنم. می دونم که دیوونه می شم. شایدم مردم. نمی دونم. اصلا این عشق چیه؟ چرا همیشه فکر می کردم این عشقِ لعنتی فقط تو کتابا هست چرا؟ همیشه عشق و شوخی گرفتم. هر کی می گفت تا حالا عاشق شدی بلند بلند می زدم زیرِ خنده و می گفتم عشق تو رمانا هست، ولی الان گریبان گیرم شده. موقعی که حواسم به همه چی بود جز عشق. چرا اصلا خدا عشق و آفرید؟ اگه الان عشقی وجود نداشت من الان می تونستم خیلی راحت سامان و نفرین کنم، ولی نمی تونم. در توانِ انجام دادن این کار نیستم. با صدای شکستنِ شیشه از جام پریدم. زود از اتاق اومدم بیرون. می ترسیدم بلایی سرِ سامان اومده باشه. صدا از آشپزخونه بود. زود رفتم سمت آشپزخونه. هما نشسته بود رو زمین و قلبش و گرفته بود. سامانم بالا سرش وایستاده بود و فقط نگاش می کرد. انگار هول کرده بود. منم که همیشه در این جور مواقع حالم بد می شه و دست و پام و گم می کنم. بلند گفتم:

ـ هما چی شده؟ چته؟ چرا نشستی زمین؟ چی شده؟ خب یه لیوان آب براش بیار.

حرف آخر و رو به سامان گفتم. سامان که انگار تازه به خودش اومده بود زود رفت یه لیوان برداشت و رفت سمت آب سرد کن یخچال. منم نشستم کنارِ هما و شروع کردم به حرف زدن.

ـ چی شد هما جون؟ چت شد یه دفعه؟

دست و آورد جلو و آروم گفت:

ـ چیزیم نیست. خوبم فقط قرصام و از اتاق برام بیار.

ـ کدوم اتاق؟

هما باز آروم گفت:

رفتم اتاقِ سامان و تمیز کنم اون جا گذاشتم. برو بیار.

ـ باشه باشه.


romangram.com | @romangram_com