#هستی_من_باش_پارت_320
ـ روی همه اش عدد هفت وجود داره به غیر از این یکی که به جای عدد هفت روش نوشت یک.
هیچ کس حرفی نزد. یه دفعه چشمم خورد به یه عددی که روی همه ی کارت ها وجود داشت.
ـ بچه ها این عددا چیه؟
مایکل:
ـ آره آفرین هستی. روی کارت شماره یک باید پنج عدد اول و وارد کنیم. زود باش وارد کن.
زود شماره های کارت اول و وارد کردم، ولی قفل باز نشد.
سامان:
ـ پنج رقمِ آخرم وارد کنید.
حرصم گرفت. چرا جمع می بنده؟ لعنتی! با حرص پنج عدد آخرم زدم. با نا امیدی دستم و رو دکمه اینتر زدم. که یه دفعه صفحه باز شد. من و سارا از خوشحالی جیغ کشیدیم.
ـ وای خدا جون باز شد. باورم نمی شه. شکرت خدا شکرت.
مایکل:
ـ خیلی خب حالا ببین توشون چی داره؟
دوباره همه جمع شدیم پشت کامپیوتر. اول از کارت اول شروع کردم. توش یه فیلم بود. فیلم و با هزار بدبختی باز کردم. یه مرد بود نشسته بود پشت یه میز و شروع کرد به حرف زدن. حدود نیم ساعت حرف زد و بقیه حرفاش و موند برای کارت بعدی، ولی من جرات این که کارت بعدی رو باز کنم نداشتم. یعنی واقعا قصدشون کشتنِ رییس جمهورشون بود؟ نه باورم نمی شه. به بچه ها یه نگاه انداختم. انگار اونا هم توی شوک بودن. یه دفعه مایکل به خودش اومد و گفت:
ـ این مرد رو می شناسم.
romangram.com | @romangram_com