#هستی_من_باش_پارت_319
ـ ببین من مطمئنم که روی اون کارت ها رمز وجود داره. به یکی از اون کارت ها نیاز داریم.
ـ تو مطمئنی؟
ـ آره با اطلاعاتی که تا الان از کارت ها گیر آوردم یه گوشه ای از کارت رمز نوشته شده.
ـ خیلی خب سامان از همه ی کارت ها عکس گرفته فقط کافی هست بهش بگی.
نه سامان نه من حتی باهاش یه کلمه هم صحبت نمی کنم.
ـ ببین سامان.... اصلا خودت پاشو بیا این جا کارت ها رو هم از سامان بگیر.
ـ باشه ما تا یه ربع دیگه اون جاییم.
ـ باشه.
و گوشی رو قطع کردیم. با این که دلم براش تنگ شده بود، ولی از این کاراش بدم می یاد. اعصابم و خرد می کنه. باهام حرف نمی زنه، ولی با کاراش رو اعصاب هست. مثلا می دونه که من از بوی کوبیده متنفرم چه برسه به خودش! دیروز با یه کوبیده اومد خونه. برای خودش نشست جلوی تلویزیون و شروع کرد به خوردن. حالا این بوش تو خونه پیچیده حالم و داشت بهم می زد. اَه. یا اون روز که جو رو برداشته برده آشپزخونه بهش هات چاکلت داده خورده. واقعا پسرِ دیوونه هست. آخه کی رو دیدی به سگ هات چاکلت بده؟ از اون روز دیگه لب به هات چاکلت نزدم. دیگه واقعا دیوونه ام کرده. یه موقع هایی واقعا به عقلش شک می کنم. با صدای زنگ خونه به خودم اومدم. زود رفتم در و باز کردم. سارا و مایکل پشت در بودن. سامانم از اتاقش اومد بیرون. چند دقیقه بعد هر چهار نفر پشت کامپیوتر نشسته بودیم و داشتیم عکسا رو با دقت نگاه می کردیم. توی هر کدوم از کارت ها هفت تا شماره بود.
سارا:
ـ تو هر کدوم از اینا هفت تا شماره هست. کدوم و آخه بزنیم؟
ـ همه رو می زنیم.
سامان رو به سارا و مایکل گفت:
ـ لازم نیست همه رو امتحان کنید. ما شش تا کارت داریم. که هفت عدد روش هست و برای رمز فقط به پنج رقم نیاز داریم و دوتاش اضافی هست. پس این کار اشتباه هست که همه رو امتحان کنیم یه فکرِ دیگه بکنید.
همه دوباره خیره شدیم به عکسِ کارت ها که یه دفعه سارا گفت:
romangram.com | @romangram_com