#هستی_من_باش_پارت_316
هر دو رفتیم نشستیم. خشایار گفت:
ـ با این که دیر اومدی، ولی به بچه ها می گم که بیای جلوی جلو وایستی.
ـ نه نه نمی تونم بیام. همین تو می شینم.
خشایار که قیافه به ظاهر پکرم و دید زیاد اصرار نکرد. بالاخره نوبت خشایار شد و از جاش بلند شد.
ـ الان باهات خدافظی می کنم شاید تا آخرش نموندم.
ـ باشه بازم بیا. خدافظ.
ـ موفق باشی.
بعد از رفتنِ خشایار روی سن من موندم و عرفان. عرفان از همه چی خبر داشت. کلافه رو به من گفت:
ـ هستی کاری نکنین که گیر بیفتینا؟
ـ نگران نباش. کارمون و بلدیم. فقط رفتی در و پشت سرت ببند.
ـ باشه.
بالاخره عرفانم رفت. زود پشت سرش کارتی رو که مایکل بهم داده بود رو گذاشتم توش. با گوشیمم به سامان پیامک دادم که می تونید بیاین. رفتم سمت در و در و باز کردم. مایکل زود اومد تو. پشت سرشم سامان. جرجم جای نگهبان وایستاده بود. هر دو اومدن تو. بعد از چند دقیقه دیوارِ رو به رو توسط یه وسایل هایی که مایکل درستشون کرده بود داشت سوراخ می شد. مایکل دیوار و سوراخ می کرد و سامانم دستگاه کپی رو گرفته بود دستش که هر موقع داشت کپی می شد دست نگه دارند. به خاطرِ این که جای سوراخ بزرگی که شبیه دایره بود تو دیوار نمونه سامان با یه دستگاهی روی دیوار و خیلی جالب مثلِ یه قالب در آورد. تا آخرش دوباره بذارن سرِ جاش. بعد از چند دقیقه سامان جاش و با مایکل عوض کرد. بالاخره رسیدن به یه چیزِ محکم. سامان دست نگه داشت. من یه نگاه به ساعت انداختم. خدا رو شکر که به عرفان گفته بودم بینِ آهنگ نیاد استراحت کنه. وگرنه الان اومده بود. سامان گفت:
ـ گاو صندوق هست.
مایکل:
romangram.com | @romangram_com