#هستی_من_باش_پارت_317

ـ سوراخش کن.

سامان:

ـ جای سوراخش اون طرف می مونه.

مایکل:

ـ هیچکس نمی فهمه دورش و جوش می دیم.

ـ مگه دستگاه جوش زنم آوردین؟

مایکل:

ـ آره.

ـ خیله خب پس فقط زود باشین. هر لحظه ممکن هست یکی سر برسه.

سامان بالاخره گاوصندوق و سوراخ کرد. تمام اون لحظه من حواسم به بازوهاش بود. وقتی روی دستش فشار می آورد رگاش می زدن بیرون. عسیسم چه ناز می شد. خاک تو سرت هستی. به کارت برس. بالاخره سامان کارت و در آورد. اولین بارم بود که کارت و می دیدم یه کارتی اندازه یه کارت بانکی، ولی کلش مشکی بود. مایکل دستگاه کپی رو گذاشت کنارش تا کپی بکنه. سامانم با گوشیش داشت با تینا حرف می زد که ببینه کپی شد یا نه. بالاخره بعد از کلی استرس و ترس کپی شد. سامان کارت و گذاشت سرِ جاش. وقتی کارِ جوش زدن تموم شد. صدای در اومد. هر سه به هم نگاه کردیم.

مایکل گفت:

ـ سامان زود باش.

سامان زود اون قالبی که از دیوار برداشته بود رو دوبار گذاشت سرِ جاش. سر و صدا در پشت دری که خواننده ها می رن بیش تر شد. مایکل رو به من گفت:

ـ صد در صد یکی از نگهبانا هست. اومده یه سر بزنه. هستی می ری در و باز می کنی. قبل از این که ببینتت یه مشت بزن بهش. نه طوری که بی هوش بشه، وری که بتونه دنبالت کنه. بکشونش تا دم ماشین. وقتی بیای اون جا ما سوار ماشین می کنیمت باشه؟

ـ باشه فقط برین زود باشین.

romangram.com | @romangram_com