#هستی_من_باش_پارت_315
ـ نمی شه خانوم بفرمایید برید.
گوشیم و از تو جیبم در آوردم و شماره عرفان و گرفتم. صد در صد نمی شنوه. حالا خوبه بهش گفته بودم که می یام. گوشیم و گذاشتم تو جیبم و دوباره گفتم:
ـ شما اجازه بدین من برم. مطمئن باشین هیچ اتفاقی نمی افته.
ـ نمی شه.
همون موقع در باز شد و خشایار جلوم ظاهر شد.
ـ سلام.
خشایار یه نگاه بهم انداخت و گفت:
ـ وای هستی عرفان سفارش کرده بودا تو می یای من یادم رفت. بیا تو.
خندیدم. دستش و دراز کرد و دستم و گرفت و با خودش برد تو. هنگام بسته شدن در یه نگاه به بیرون انداختم. تنها کسی که دیدم مایکل بود. پس سامان کو؟ اون که الان باید پیشِ سامان باشه؟ عرفان روی سن داشت آخرین تمرین و انجام می داد. خداکنه عرفان آخرین نفر باشه. صدای خشایار من و به خودم آورد.
ـ چه عجب ما دوباره روی ماهتون و دیدم.
ـ گفتم بیام این قدر متلک بارم نکنی که می ری و دیگه پشت سرتم نگاه نمی کنی.
ـ خوب کاری کردی.
ـ ببین چقدر خاطرت و می خوام با این که سر درد دارم پا شدم اومدم.
ـ دمت گرم چرا سر درد داری؟
ـ نمی دونم. بیا بریم رو اون صندلی بشینیم.
romangram.com | @romangram_com