#هستی_من_باش_پارت_310
ـ هما جون من می رم استراحت کنم.
ـ وایسا می خواستم بپرسم نمی دونی دوستش کیه؟
ـ نه از کجا بدونم؟
ـ آهان برو استراحت کن.
ـ باشه.
با هزارتا فکر رفتم تو اتاقم. سامان باهوش بود. حتما تا الان نوشته رو خونده. اَه لعنت به من با این کارام.
ساعت شش بود که هما اومد صدام زد و گفت که آماده بشم برم تو ماشین. سامان منتظرم هست. انگار همه ی اتفاقای اولین روزی که اومدم این جا داره دوباره می افته. فقط با کمی تغییر. نه هستی الان وقت احساساتی شدن نیست. باید جدی باشم. نباید فکر کنه با دوتا اخمش من وا می دم. باید جدی باشم. زود یه رژِ پررنگ زدم و رفتم پایین. یاد اون روزی افتادم که با لباش رژم و پاک کرد. یعنی هنوزم روم غیرتی هست یا نه؟ از هما خدافظی کردم و رفتم سمت ماشینش. عقب بشینم یا جلو؟ بهتر هست جلو بشینم. دفعه اولم جلو نشستم، ولی این دفعه نمی خوام مثلِ دفعه اول باشه. باید تغییر داشته باشه. اصلا ولش کن جلو می شینم. ماشینش دو درِ سخت هست عقب نشستن. درِ ماشینش و باز کردم و نشستم. سامان بدونِ نگاه بهم راه افتاد. دلم هوای اون موقع هاش و کرده بود که همه اش می گفت و می خندید. اَه چرا من این قدر دمدمی هستم؟ باید فراموشش کنم. نباید بیش تر خودم و وابسته اش کنم. با صدای سامان به خودم اومدم.
ـ پاکش کن.
یه دستمال کاغذی هم سمتم گرفته بود. بدون توجه بهش روم و ازش برگردوندم.
بلندتر گفت:
ـ گفتم پاکش کن.
دوباره بی خیال شدم. یه دفعه ماشین و گوشه ای نگه داشت. سرم و تو دستای قویش گرفت و برگردوند.
ـ می دونم علاقه ای نداری طعم لبام و بچشی با دستمال پاکش کن.
الهی بگردم. چقدر تو صداش غم بود. چرا آخه عذرخواهی نمی کنی نامرد؟ آخه یه عذرخواهی این قدر سخت هست که این طور هر دومون رو عذاب می دی؟ دستمال و ازش گرفتم و عصبانیتم و رو لبام خالی کردم و محکم با دستمال رژم و پاک کردم. سامان که داشت نگام می کرد گفت:
romangram.com | @romangram_com