#هستی_من_باش_پارت_311

ـ حالا چرا عصبانیتت و روی اون دوتا لب خالی می کنی؟

لحنش جدی بود، ولی وقتی نگاش کردم چشماش خوشحال بود. دستمال و گذاشتم تو جیب پالتوم. سرم و برگردوندم سمت شیشه و به مردم خیره شدم. بالاخره ماشین راه افتاد. حدود نیم ساعت بعد ما تو خونه ی مایکل بودیم. همه فکرشون معطوف نقشه ای بود که برای کپی آخرین کارت می خواستیم بکشیم.

سارا نقشه ها رو گذاشت جلومون و گفت:

ـ دقیقا جایی که کارت آخر نگه داری می شه این جاست.

و روی نقشه جاش و نشونمون داد و گفت:

ـ مهندو « دارنده کارت ششم » کارت رو تو این ساختمون نگه داری می کنه. طبق تحقیقاتی که ما کردیم حتما توی شکاف دیوار گذاشتتش، چون وقتی میلر رفته بود اون جا می گفت هیچ چیزی اون جا نبوده فقط دیوارِ سفید هست.

مایکل گفت:

ـ ما از اون ساختمون نمی تونیم کارت و کپی کنیم. اون جا پر از نیروهای امنیتی هستش و رفتن توی اون اتاق تقریبا غیرِ ممکن هست.

امیرحسین:

ـ خب الان پس چطوری باید بریم؟

مایکل:

ـ درست یه ساختمون بغل همین ساختمون هست، چون دیواری که کارت توش هست توی دیواری هست که چسبیده به دیوارِ بغلیش می تونیم شکاف و توی دیوارِ بغلی ایجاد کنیم و کپی کنی.

بهنوش گفت:

ـ چرا حتما باید بشکافیم؟

مایکل:

romangram.com | @romangram_com