#هستی_من_باش_پارت_309
ـ بده ببینم هما جون.
هما که از کارم تعجب کرده بود گفت:
ـ چته دختر؟ با اون ناخونات دستم و چنگ انداختی.
ـ ببخشید تو رو خدا بذار ببینم می دم دستت.
دیگه اثری از نوشته روی سکه نبود. خدا رو شکر. رو به هما گفتم:
ـ هما این جا که چیزی ننوشته؟
ـ چرا خودم دیدم. اولشم نوشته بود تقدیم.
دستم و دورِ سکه نگه داشتم و به هما گفتم:
ـ سکه اش حساس هست. دستت و روش نذار جاش می افته. بیا.
هما هم از دورش سکه رو گرفت و خدا رو شکر چون دستش به پشتش نخورده بود دیگه نتونست روش و بخونه. یه نگاه به سامان انداختم. مثل گیجا داشت من و نگاه می کرد. نگام و ازش گرفتم به هما خیره شدم. هما گردنبند و گرفت طرف سامان و گفت:
ـ مبارک باشه پسرم.
سامان گردنبند و گرفت و از جاش بلند شد و رو به هما گفتت:
ـ دستت درد نکنه خوشمزه بود. ساعت شش حاضر باش باید بریم پیشِ بچه ها.
این کلمه اش خطاب به من بود، ولی به من نگاهی نکرد. فقط در حال رفتن به اتاقش این کلمات و گفت. لعنتی! خوب شد برای کیک تولدش ننوشتم عشقم یا چه می دونم دوستت دارم. هما رو به من گفت:
ـ راستی اون روز که تولد سامان بود تو رفتی من اون روز نتونستم بیام فرداش که اومدم دیدم یه کیک گنده دست نخورده تو یخچال هست. روشم نوشته بود سامی جون تولدت مبارک. می دونستم تولد سامان هست. وقتی رفتم کادوش و بدم بهش گفتم که کیک تولد و کی برات گرفته؟ آخه هیچ وقت سابقه نداشته سامان واسه خودش کیک بگیره. همیشه دوستاش می اومدن کادوشون و می دادن و می رفتن و مادر و پدرشم تماس می گرفتن تبریک می گفتن. سامان اون روز بهم گفت یکی از بهترین دوستام برام آورده بود. بهش گفتم چرا نخوردینش؟ گفت یه اتفاقی براش افتاد نتونست بخوره. براش نگه دار شاید برگرده. دیگه امروز صبح که اومدم کیک رو انداختم دور. معلوم نبود که کی بیاد کیک خراب می شد بود می گرفت.
romangram.com | @romangram_com