#هستی_من_باش_پارت_308
ـ هدیه هست.
هما گفت:
ـ ببینمش چه خوشگله.
حالا مگه هما ول می کنه. به یه چیزی پیله می کنه ول کن نیست.
سامان کلافه گفت:
ـ چیزی نیست یه گردنبند ساده هست.
ـ حالا درش بیار ببینمش.
سامان اومد حرفی بزنه که هما گفت:
ـ نترس خرابش نمی کنم. بده می خوام ببینم.
سامان به اجبار گردنبند و از گردنش باز کرد و داد دست هما. خدا خدا می کردم که نوشته معلوم نشه. همون موقع هما دقیقا دستش و گذاشت پشت سکه و بعد گفت:
ـ آه سامان این جا یه چیزی نوشته.
یه نگاه به سامان انداختم. تعجب کرده بود. پس نخونده. نباید بذارم هما هم بخونه. هما سکه رو نزدیک چشمش کرد و گفت:
ـ نوشته تقدیم....
نذاشتم ادامه اش و بخونه زود از دستش گرفتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com