#هستی_من_باش_پارت_307
وای حالا چی بگم؟ آخه پسر مجبوری این همه دروغ بگی؟ اَه.
ـ چی؟ آهان داداشم هیچی عملش سر پایی بود. چیزِ خاصی نبود.
ـ حالا چرا عملش کردن؟
نخیر دست بردار نبود. تا نفهمه ولم نمی کنه. با من من گفتم:
ـ چیز بود دیگه.... چیه اسمش.... چیز؟
هما:
ـ چی؟
ـ آهان کلیه اش سنگ داشت.
ـ آخی الهی بمیرم درد داره. چطور می گی یه عمل سر پایی؟ من دومادم کلیه اش سنگ ساز هست. هیچ وقتم نمی تونه دفعش کنه. هر دفعه سنگ می سازه باید عمل کنه.
با لبخند به حرفاش گوش می دادم که یه دفعه ساکت شد و به سامان خیره شد. سامان که سرش به کیک خوردن گرم بود سرش و آورد بالا و به هما خیره شد.
ـ چیه هما؟
وای خدا صداش چقدر دلنشین بود.
هما:
ـ سامان گردنبندت و کی خریدی؟ مبارکت باشه.
نگاهم به گردن سامان خیره موند. وای خدا جون گردنبندی هست که من براش گرفته بودم. خدا کنه نوشته روش و نخونده باشه. ای کاش می مردم و اون کلمه رو روش نمی نوشتم. البته فکر نکنم روش و خونده باشه. سامان تیشرتش و کمی کشید بالا و گفت:
romangram.com | @romangram_com