#هستی_من_باش_پارت_306
ـ شیر بده.
برام یه لیوان شیر ریخت. شروع کردم به خوردن. داشتم می خوردم که یه دفعه دیدم سامان جلوم ظاهر شد. این دفعه یه نگاهم بهم ننداخت. خیلی ریلکس انگار نه انگار که منم هستم نشست رو به روم و هما بهش گفت:
ـ تو کیکت و با چی می خوری؟
سامان یه نگاه به لیوان من انداخت و گفت:
ـ به منم شیر بده.
یه نگاه بهش انداختم. با قیافه ای جدی خیره شد به چشمام. منم بهش خیره شدم. آخر خودم کم آوردم و سرم و انداختم پایین. هما شیرِ سامان و همراه با کیکش گذاشت جلوش و برای خودشم یه لیوان شیر و کیک آورد و نشست کنارمون. هر سه در سکوت داشتیم می خوردیم که یه دفعه هما گفت:
ـ مریضی داداشت چی بود که کارش به عمل کشیده؟
از حرفش شیر پرید تو گلوم و به سرفه افتادم. حالا هما هم هی محکم می زنه پشتم، پشتم و سوراخ کرد. از درد اشکم در اومد. یه نگاه به سامان انداختم. نگران بالا سرم وایستاده بود.
ـ بسه بابا هما خوب شدم.
ـ چی شدی دختر؟ یه لحظه کبود شدی.
دیگه نگفتم که از درد کتکت کبود شدم.
ـ هیچی نیست شیر پرید تو گلوم بهترم.
هر دو نشستن سرِ جاشون. هما دوباره گفت:
ـ نگفتی؟
romangram.com | @romangram_com