#هستی_من_باش_پارت_305

ـ چون فقط حداقل تا یک ماه دیگه این جا هستم.

صدای پای سامان و شنیدم که رفت سمت پله ها و به سرعت رفت بالا. آقا سامان به خیالت فکر کردی الان می یام دیگه نمی رم؟ هــه!

ـ چرا دختر می خوای بری؟

ـ ولش کن هما جون الان حوصله این حرفا رو ندارم. می رم تو اتاقم استراحت می کنم.

ـ باشه عصرونه براتون کیک پختم. صداتون می کنم. ببینم راستی حال داداشت چطور هست؟

پس آقا سامان به همه گفته حال داداشِ بیچاره من بد هست. آخــی!

ـ خوبه بهتر شد.

ـ خب خدا رو شکر.

رفتم توی اتاقم و در و بستم. دلم واسه اتاقم تنگ شده. رفتم دراز کشیدم روی تختم و به در و دیوار خیره شدم. می دونم دل کندن از این جا برام خیلی سخت می شه. دل کندن از سامان از همه چی بدتر هست. من واقعا نمی تونم دوریش و تحمل کنم. ای خدا چی می شه یه معذرت خواهی خشک و خالی بکنه؟ به خدا اگه یه بار بگه ببخشید همه کدورتا رو می ریزم دور. شایدم نگه. شاید اصلا واقعا دوستم نداشته باشه و فقط خواسته ازم استفاده کنه. وای نه نه خدا کمک کن راه درست و انتخاب کنم. یه دفعه چشمم به عسلی کنارِ تختم افتاد. وا پس عکسم کو؟ من رو این عکس گذاشته بودم. از جام بلند شدم و کل اتاق و گشتم، ولی اثری ازش نبود. یعنی سامان برداشته؟ لابد دیگه یه برق امیدواری تو قلبم زد. خوشحال شدم، ولی خیلی زود این خوشحالی ته نشین شد. دوباره دراز کشیدم رو تخت و برای دل بی نوای خودم اشک ریختم. اون قدر گریه کردم تا خوابم برد.

با صدای هما که از پایین می اومد بیدار شدم.

ـ هستی بیا کیک آماده هست.

بلند گفتم:

ـ اومدم.

بوی کیک اشتهام و باز کرد. زود از رو تخت بلند شدم. لباسای بیرون هنوز تنم بود. زود درشون آوردم و یه دست لباس راحتی پوشیدم. در و باز کردم و رفتم پایین. هما تو آشپزخونه بود. نمی دونم چرا انتظار داشتم سامانم الان تو آشپزخونه باشه، ولی نبود. رفتم نشستم رو یکی از صندلی های آشپزخونه. هما برام یه قاچ کیک داد. هما پرسید:

ـ چایی می خوری یا قهوه؟

romangram.com | @romangram_com