#هستی_من_باش_پارت_304
ـ سلام.
الان وقتش بود. نباید جوابش و می دادم. نباید فکر کنه لحظه شماری می کردم تا این لحظه بیاد. یه نگاه چپ بهش انداختم و سرم و گرفتم یه طرف دیگه و کمی رفتم جلو. یعنی برو کنار. سامان اخماش رفت تو هم و رفت کنار. منم رفتم تو خونه. همین که پام و گذاشتم تو خونه صدای هما رو از آشپزخونه شنیدم که گفت:
ـ سامان جان کیه؟
و بعد از آشپزخونه اومد بیرون و چشمش به من افتاد. وای خدا دلم براش تنگ شده بود. اون هفته ای که این جا بودم نتونسته بود بیاد. اون هفته اش هم اون اتفاق افتاد و قبل از این که بیاد من رفتم. با صداش به خودم اومدم.
ـ هستی دخترم کجا بودی؟
و اومد سمتم. منم رفتم سمتش، چون قدم ازش بلندتر بود یه خرده دولا شدم و هر دو هم دیگه رو بغل کردیم. واقعا دل منم براش تنگ شده بود. وقتی خودم و ازش جدا کردم دیدم که داره گریه می کنه گفتم:
ـ هما جون داری گریه می کنی؟
جوابم و نداد و فقط اشک ریخت. دوباره گفتم:
ـ برای چی گریه می کنی؟ من که اومدم. گریه نکن عزیزم.
و دوباره بغلش کردم. این چطوری می خواد وقتی من رفتم دوریم و تحمل کنه؟ بالاخره که باید برم. هما خودش و ازم جدا کرد و گفت:
ـ دختر بهت عادت کرده بودم. دوریت برام سخت بود.
الان وقتش بود که بهش بگم که دیگه سامان و نمی خوام. بذار یه خرده عذاب بکشه. شایدم اصلا واسش مهم نباشه.
ـ بالاخره که چی؟ هما جون دیگه شما باید به دوری من عادت کنید.
ـ چرا باید عادت کنم؟
romangram.com | @romangram_com