#هستی_من_باش_پارت_303
ـ فردا برگرد خونه. شارل داره می یاد نمی خوام پرسل چیزی بفهمه. علاوه بر اون بچه ها به کمکت احتیاج دارن.
نمی گه ما می گه بچه ها ای خدا چقدر این مغرور هست. جدی گفتم:
ـ خدافظ.
ـ منتظرتم.
و بعد صدای بوقِ ممتمد تلفن اومد. لعنتی! دوست دارم خفه اش کنم. محکم پام و کوبوندم زمین. از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم. یعنی چی؟ چرا هیچ معذرت خواهی نمی کنه؟ به خدا اگه یه بار معذرت خواهی کنه می بخشمش، ولی این سامانی که من می شناسم بعید می دونم. آخه چرا نباید معذرت خواهی کنه؟ من کنار اومدم با این مسله نمی تونم دوریش و تحمل کنم. ولش کن. فکرِ این باش که فردا می ری پیشش. فردا ظهر پیشتم آقا سامان. هــه!
شب به عرفان گفتم که بر می گردم. عرفان بهم گفت:
ـ نمی گی چی شده بود؟
می دونستم این سوال و می پرسه. خودم و آماده کرده بودم. گفتم:
ـ یه دخترِ هست اسمش شارل یه حرفایی بهم زد که خیلی برام گرون تموم شد. نمی تونستم اون جا بمونم. نپرس چی گفت که نمی خوام بهت دروغ بگم. من فردا صبح بر می گردم.
ـ می برمت.
ـ باشه.
بدون حرف دیگه ای رفتم تو اتاقم و خودم و واسه فردا آماده کردم. هنذفری گذاشتم تو گوشم و دوباره آهنگ همیشگی رو گوش دادم.
***
عرفان من و دم خونه سامان پیاده کرد و رفت. یه نگاه به خونه انداختم. یاد روزِ اولی افتادم که اومده بودم این جا. یاد اون نوکرش افتادم. چرا تا حالا ندیدمش؟ یادش بخیر.... ای کاش هنوز همون موقع بود. ای کاش هیچ وقت ازش خوشم نمی اومدم. بالاخره پام و جا به جا کردم و رفتم سمت خونه.
اول خواستم زنگ بزنم، ولی بعد پشیمون شدم و در زدم. خدایا الان که اومد چطوری باهاش رفتار کنم؟ اصلا نباید کاری داشته باشم بهش. حتی جواب سلامشم نمی دم. دوباره در زدم که در باز شد و سامان جلوی در ظاهر شد. هر دو بدون حرفی به هم خیره شدیم. چقدر عوض شده بود. ته ریش در آورده بود. موهاش مثلِ هپلی ها این ور اون ورش ریخته بود. تنها چیزی که درست و حسابی بود چشماش بود. برق می زد. یه لبخند محوِ کوچولو زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com