#هستی_من_باش_پارت_294


سامان آروم دستم و ول کرد و گفت:

ـ شاید اون کارم با شارل از رو هوس بوده، ولی درباره تو نه نبوده هستی. از رو هوس نبوده.

ـ نمی خوام صدات و بشنوم. نمی خوام. همتون عین هم هستید. همتون.

با گریه دویدم سمت خیابون.

همون طور می دویدم و بعضی موقع ها به عابران برخورد می کردم. بالاخره از دویدن خسته شدم و یه جا وایستادم. یه نگاه به دور و برم انداختم. نزدیک خونه ی عرفان بودم. تنها جایی که نمی تونم سامان و ببینم همین جاست. رفتم به سمت خونه ی عرفان. جلوی درِ خونه اش زنگ و زدم. بعد از چند دقیقه آیفون و برداشت.

ـ هستی تویی؟

ـ باز کن عرفان.

در باز شد و رفتم تو. حیاط و رد کردم و رسیدم به درِ اصلی ساختمون. عرفان دم در منتظرم بود. با دیدن ریخت و قیافه ام اومد به سمتم و گفت:

ـ چی شده؟ چه بلایی سرِ خودت آوردی؟

ـ عرفـان؟

و خودم و انداختم تو بغلش و زار زار گریستم. وقتی اشکام تموم شد عرفان گفت:

ـ چی شده هستی؟ دیونه ام کردی؟

ـ هیچی فقط می خوام چند روز پیشت بمونم.

و بدون این که به حرفای عرفان گوش بدم رفتم تو یکی از اتاقاش و در و بستم. تا روزِ کپی آخرین کارت می مونم بعد هم بر می گردم کانادا. زندگیم و از نو شروع می کنم. انگار نه انگار که سامانی بوده. سامان؟ نه نمی تونم. چرا می تونم. چطور تونستم آرمین و ترک کنم؟ اینم می تونم. نه این فرق داره. فرق داره.... نشستم روی زمین و شروع کردم دوباره به گریه کردن.


romangram.com | @romangram_com