#هستی_من_باش_پارت_293

اینا دارن چی می گن؟ بچه چیه؟ نمی فهمم چی می گن. سامان با دادی بلندتر گفت:

ـ بچه من بوده؟ آره من بچه نمی خواستم. بچه خودم بوده دیگه نمی خواستمش.

ـ ولی من می خواستمش. من مادرش بودم.

ـ مادر؟ تو خودت بچه ای می خواستی مادرِ یه بدبختی مثلِ خودت باشی.

ـ خیلی بی شعوری سامان. تو پدرِ اون بچه بودی. تو گفتی بندازش. تقصیرِ تو بود. منم الان از تو بچه ام و می خوام. بچه ام و بده لعنتی.

چــی؟ سامان بچه داشت؟ یعنی شارل از سامان حامله بوده؟ چطوری؟ مگه اینا هم دیگه رو می شناختن؟ نه نه باور نمی کنم. آخه چطوری؟ آه خدای من اون روز توی اون سی دی نوشته بود تولد شارل. یعنی هم دیگه رو می شناختن؟ سامان چطور تونستی؟ آه خدای من دیگه حرفاشون و نمی شنیدم. فقط می دیدمشون که دارن با هم جر و بحث می کنن و تنها کلمه ای که می شنیدم اسم بچه بود. بچه بچه.... با صدای جعبه ای که تو دستم بود و الان پخش زمین شده بود به خودم اومدم. با صدای جعبه هر دو برگشتن طرف من. سامان آروم گفت:

ـ هستی؟

ولی من قدرت حرف زدن نداشتم. شارل اشکاش و پاک کرد و اومد نزدیکم و رو به من گفت:

ـ شوهرت و بشناس. این سامان موسوی یه زمانی نامزد من بوده. من از این باردار شدم، ولی این بی وجدان بی عاطفه گفت.... گفت که بندازمش. این یه قاتل هست. بچه ام و کشته. سامان به هستی گفته بودی که پدر بودی؟

و روش و طرف سامان کرد. سامان فقط داشت من و نگاه می کرد. بغض گلوم و داشت خفه می کرد. آروم آروم عقب رفتم. نباید الان گریه کنم. برگشتم سمت پله ها و با سرعت پله ها رو پایین رفتم. صدای سامان و می شنیدم که پشت سرم با داد می گفت:

ـ هستی وایسا. هستی وایسا کارت دارم.

ولی من نمی خواستم حتی ریختش و ببینم. درِ ورودی رو باز کردم و رفتم بیرون. بالاخره سامان بهم رسید و دستم و گرفت. نتونستم خودم و کنترل کنم و زدم زیرِ گریه. با گریه گفتم:

ـ ولم کن.

ـ هستی گوش کن. بهت توضیح می دم.

ـ چی رو می خوای توضیح بدی؟ تو کارت همین هست. خیلی نامردی سامان. من.... من دوست داشتم نامرد. همه زندگیم تو شده بودی. خیلی کثیفی.... هیچ وقت فکر نمی کردم همچین آدمی باشی. هیچ وقت.

romangram.com | @romangram_com