#هستی_من_باش_پارت_292


ـ اینم گردنبند شما.

ـ مرسی.

درِ جعبه رو باز کردم. آویز و وصل کرده بود به گردنبند. هر دو رو گرفتم تو دستم و بعد دستم و گذاشتم پشت سکه و جلوش و نگاه کردم. نوشته روش اومد. « تقدیم به تو عشقِ ابدیم سامان » خیلی خوشگل شده بود. دستم و از پشتش برداشتم. نوشته آروم محو شد. خیلی جالب بود. با لبخند رضایت مندی تشکر کردم و گفتم:

ـ اگه می شه یه نوارِ قرمز هم دورش بپیچین.

ـ چشم.

مرد رفت و همراه یه نوارِ قرمز برگشت. جعبه رو ازم گرفت و خیلی با سلیقه نوار و دورِ جعبه قرمز رنگ پیچید و روش و یه پاپیون گنده زد و داد دستم. از این پیرمرد این همه سلیقه بعید بود. ازش تشکر کردم و از مغازه اومدم بیرون. یه نگاه به ساعتم انداختم ساعت یک بود. یه تاکسی گرفتم و رفتم به سمت خونه. تاکسی سرِ کوچه نگه داشت و پیاده شدم. آروم آروم حرکت کردم و رفتم توی کوچه. خدا کنه شارل رفته باشه. بالاخره رسیدم جلوی درِ خونه. جعبه رو محکم گرفتم تو دستم. اگه سامان پرسید این چیه می گم یکی از دوستام بهم هدیه داده. یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم. دقیقا ساعت دو بود. این دلشوره لعنتی هم که تمومی نداشت. از تو جیب شلوار لیم کلید و در آوردم و انداختم تو در. در و باز کردم. کسی توی هال نبود. لابد شارل رفته. سامانم تو اتاقش هست. در و آروم بستم که سامان اگه تو اتاقش بود نفهمه من اومدم تا کادو رو نبینه. رفتم آروم سمت پله ها، ولی یه صداهایی می اومد. از سرِ کنجکاوی زود از پله ها رفتم بالا صدا از بالا می اومد. وقتی رسیدم بالا سامان و شارل اون گوشه ی پذیرایی داشتن با هم صحبت می کردن. حس کنجکاویم وادارم کرد که خودم و بهشون نشون ندم تا ببینم چی به هم می گن. از افکارم اومدم بیرون و تمرکزم و دادم به حرفاشون. شارل بلند با داد می گفت:

ـ تو گفتی همه اش تقصیرِ توئه. ازت متنفرم.

انگار داشت گریه می کرد. یعنی داره راجع به چی حرف می زنه؟ سامان با داد می گفت:

ـ غلط کردی. مزخرف نگو بعد از پنج شش سال تازه یادت افتاده؟

ـ لعنتی من اون موقع هم نمی خواستم اون کار و بکنم. همه اش تقصیرِ تو بود. تو گفتی.... تو گفتی بندازش.

و دوباره گریه اش شدت گرفت. اینا داشتن درباره ی چی حرف می زدن؟

سامان:

ـ خفه شو. من گفتم؟ برو خدا رو شکر کن که بهت گفتم بندازش وگرنه الان باید یه بچه بی پدر و بزرگ می کردی.

ـ احمق، بی عاطفه اون بچه خودت بود. پدرش تو بودی.


romangram.com | @romangram_com