#هستی_من_باش_پارت_291

ـ میمون! سامان من دارم می رم بیرون خدافظ.

سامان از آشپزخونه اومد بیرون و گفت:

ـ کجا می ری؟

ـ بعدا بهت می گم. خدافظ.

ـ سوییچ و نمی خوای؟

با لبخند گفتم:

ـ نه خدافظ.

ـ خدافظ.

از در اومد بیرون. رفتم سرِ کوچه و یه تاکسی واسه خودم گرفتم. توی تاکسی همه اش فکرم به این بود که اگه شارل نره چی کار کنم؟ قرار بود امروز ظهر بره، ولی هنوز نرفته. اَه چرا این قدر دلشوره دارم؟ تاکسی نگه داشت. پول و بهش دادم و پیاده شدم. رفتم به سمت طلا فروشی. از توی شیشه مغازه یه نگاه به داخل کردم و رفتم تو. همون مرد با یه لبخند پشت میزش وایستاده بود.

ـ سلام.

ـ سلام دختر.

ـ اومدم گردنبند رو ببرم.

ـ چند لحظه صبر کن برم بیارمش.

ـ باشه ممنون.

مرد رفت. منم همون جا روی یکی از صندلی ها نشستم. بالاخره پیرمرد اومد. یه جعبه قرمزِ خیلی خوشگل هم دستش بود. جعبه رو گرفت سمتم و گفت:

romangram.com | @romangram_com