#هستی_من_باش_پارت_290


و آدرسم دادم. دخترِ گفت:

ـ ما وقتی کیک و ارسال کردیم به شما یک پیامک هم می دیم که کیک ارسال شد. لطفا یه شماره هم از خودتون بدین.

شماره گوشیمم دادم بهشون و بعد بیست و پنج تا شمعِ کوچیک خریدم و گفتم:

ـ اینا رو هم با کیک برام بیارین.

ـ باشه دیگه چیزی نمی خواین؟

ـ نه آهان برف شادی هم برام بذارین. بیست و پنج تا هم بادکنک برام بیارین.

ـ اونم چشم.

ـ مرسی.

پولش و حساب کردم و از مغازه اومدم بیرون. بالاخره بعد از خرید یه بلوز شلوارِ اسپرت رفتم خونه. باید اون روز سامان و دک کنم بیرون. تا خونه رو تزیین کنم. وای چه روزی بشه اون روز.

از صبح همه اش دلشوره دارم. مخصوصا که هنوز شارل نرفته. الانم باید حاضرشم برم گردنبند سامان رو بگیرم. یه لباسِ ساده پوشیدم و رفتم پایین. شارل روی مبل نشسته بود. سامانم توی آشپزخونه بود. رو به شارل گفتم:

ـ ببینم تو نمی خوای بری؟ الان یک هفته هست این جایی ها.

ـ جای تو رو تنگ کردم؟

ـ آره پاشو زودتر برو.

ـ برو بابا حوصله ات و ندارم.


romangram.com | @romangram_com