#هستی_من_باش_پارت_295

یه هفته از اون ماجرا می گذره. هنوز خونه ی عرفانم. خدا رو شکر دیگه بهم کاری نداره که چه اتفاقی افتاده. فقط وقتی به در و دیوار خیره می شم و فکر می کنم سنگینی نگاش و روی خودم احساس می کنم و بعد نگاهی بهم می ندازه و می گه واقعا برات متاسفم. منم هیچی نمی گم. الانم رفته استادیوم برای ضبط صدا. منم تنها دارم به در و دیوار نگاه می کنم. سامان حتی یه زنگم بهم نزده. دلم واسه صداش تنگ شده. واسه خودشم داره پر می کشه. نه باید فراموشش کنم. اون چطور تونست این کار و بکنه؟ اصلا من دارم اون و به چی محکوم می کنم؟ به این که با شارل رابطه داشته و ازش بچه داشته یا به این که با من رابطه داشته؟ من خودمم نمی دونم دارم به چی محکومش می کنم، ولی می دونم دیگه نمی تونم در آینده باهاش زندگی کنم. همه چی بینِ ما تموم شده. فقط باید منتظر بمونم تا کارت شیشم کپی بشه و برگردم کانادا. هیچ وقتم دیگه ازدواج نمی کنم. وقتی کارت ها رو به پرسل بدیم مدرک دکترام و می ده. یه شرکت واسه خودم می زنم و مشغول به کار می شم. مگه می شه همه اش کار؟ اگه سامانم پیشم بود شاید می شد. سامان.... سامان.... باید فراموشش کنی هستی. می فهمی؟ اَه نه نمی فهمم. من حتی نمی دونم اون و به چه جرمی محکوم کردم. با صدای زنگ تلفن خونه به خودم اومدم. حوصله نداشتم جواب بدم، ولی شاید کارِ واجبی هست که زنگ زده. برم جواب بدم. از رو مبلِ هال بلند شدم و رفتم نزدیک تلفن. گوشی بی سیمی رو برداشتم و بدون این که به شماره نگاه کنم جواب دادم.

ـ بله؟

ـ الو؟ هستی خوبی؟

تینا؟ یعنی چی کارم داشت؟ شماره این جا رو از کجا آورده بود؟ حرفم و به زبون آوردم و گفتم:

ـ شماره این جا رو از کجا آوردی؟

ـ از تو اتاقت. توی دفتر تلفنت بود. می دونم دوست نداری به وسایلِ شخصیت دست بزنم، ولی آخه نگرانت بودم. ببخشید حالا چرا صدات گرفته؟

احساس می کردم سامانم اون جاست گفتم:

ـ چیزیم نیست. گوشی رو آیفون هست؟

انگار هول کرده باشه زود گفت:

ـ نه.... نه چرا باید رو آیفون باشه؟

ـ نمی دونم. کاری داشتی تماس گرفتی؟

می خواستم بدونم سامان دلیل غیبتم و چی گفته.

ـ نه کار که نه.... ببینم راستی حال برادرت چطور هست؟

بدون فکر گفتم:

ـ برادرم؟

romangram.com | @romangram_com