#هستی_من_باش_پارت_287
پسرِ از تو ویترین یه ظرف پر از زنجیرهای مختلف بود آورد. فروشنده اونی که می خواستم رو بهم داد. خیلی خوشگل بود. نقره سفید بود. نه نازک بود نه کلفت. یه آویزم واسش می خواستم.
ـ ببخشید آقا یه آویزم می شه براش بیارید؟
فروشنده دوباره رفت سمت ویترین و این دفعه ظرف آویزا رو آورد. هر کدوم و بهم نشون داد چشمم و نگرفت. آخر گفتم:
ـ یه چیزی می خوام که بدم پشتش یه متن کوتاه برام بنویسین.
یه ذره فکر کرد و رفت به یه سمتی و بعد از چند دقیقه همراه با یه ظرف کوچیکی اومد.
ـ این کار جدیدترین مدلم هست که هنوز توی بازار نیومده. ببین خوشت می یاد.
درِ جعبه رو باز کرد و گرفت سمت من. دهنم باز موند. چقدر خوشگل بود. یه چیزی شبیه سکه که از سکه کوچیک تر بود. رنگشم سفید بود. مرد گفت:
ـ ببین روی سکه رو که نگه می داری پشتش اون چیزی که روش نوشتی خودش و نشون می ده. گرما که بهش بخوره نوشته هاش معلوم می شه.
ـ وای عالیه همین و می خوام.
ـ روش چی بنویسم واست؟
ـ روش بنویس.... بنویس.... به فارسی می تونی بنویسی؟
ـ نه.
ـ خب من برات تو یه ورقِ اون چیزی که می خوام می نویسم تو از روی اون بنویس.
ـ باشه بنویس می دم پسرم برات بزنه این تو فارسی بلد هست.
یه ورق کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتنِ متن. وقتی متن و نوشتم دادم بهش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com