#هستی_من_باش_پارت_288


ـ کی حاضر می شه؟

ـ یه پنج و شش روز دیگه آماده هست.

ـ وای نه می خوام این و کادو بدم. اگه می شه زودتر آماده کنین.

ـ تولد چه روزیی هست؟

ـ تولد ششم هستش. می شه بیست و پنج جنوری چهار روز دیگه شما صبحِ بیست و پنجم حاضرش کنین من میام می برم.

ـ باشه شیشم منتظرتم.

ـ مرسی.

با خوشحالی از مغازه اومدم بیرون. حالا باید برم کیک فروشی. زود مسیرم و عوض کردم و رفتم کیک فروشی. توی کیک فروشی روی یکی از صندلی ها نشستم. یه خانم برام یه آلبوم آورد که توش عکس های کیک بود. یه نگاه کامل به عکس ها انداختم. هیچ کدوم نظرم و جلب نکرد. آخر رو به دخترِ گفتم:

ـ یه کیکی می خوام روش صاف باشه. می خوام یه متن تولدت مبارک واسش بنویسم.

ـ پس چند لحظه صبر کنید براتون یه آلبوم دیگه بیارم.

دخترِ رفت و بعد از چند ثانیه برگشت.

ـ اینا رو هم ببینین شاید خوشتون اومد.

ـ مرسی.

شروع کردم به ورق زدن آلبوم که چشمم خورد به یه کیک مستطیل شکل که روش یه عکسِ کارتونی بود که زبونش و کج داده بود بیرون و داشت زبون درازی می کرد دوتا دستاشم روی سرش بود. خنده ام گرفت. خیلی باحال بود. گفتم:


romangram.com | @romangram_com