#هستی_من_باش_پارت_286


سامان گفت:

ـ نمی دونم. مایکل می گفت صدای تیری نیومده.

بعد از آخرین تماس سامان هر کاری کرد تا دوباره باهاشون ارتباط برقرار کنه، ولی نتونست. بالاخره صدای زنگ خونه بعد از دو ساعت نگرانی اومد.

***

متاسفانه احسان برای کپی کردنِ کارت پنج فوت کرد. تینا خیلی ناراحت شد و گریه کرد. مادر و پدرِ احسان آمریکا زندگی می کردن و به همین دلیل مراسم خاکسپاری احسان این جا انجام شد. توی این گیر و دار که می دیدم تینا خیلی گریه می کنه با خودم گفتم شاید اینا هم مثلِ ما تو این چند وقته رابطه ای داشتن. سوالم و به زبون آوردم و اون روز از سارا پرسیدم.

ـ تینا احسان و دوست داشتی؟

تینا در حال گریه گفت:

ـ به هرحال شش ماه هم خونه بودیم. معلومه که دوسش داشتم.

ـ باهاش رابطه ای هم داشتی؟

ـ نــه هیچ وقت. احسان خیلی پاک بود. اون من و به چشم یه خواهر می دید.

ـ آهان.

اون روز با خودم گفتم مگه همه مثل تو و سامان هستن که این طوری عاشق پیشه ی هم بشن. خاک تو سرت با این سوالات. طفلکی تینا از اون روز به بعد تنها توی خونه ی احسان زندگی می کنه تا ماموریتمون تموم بشه و برگرده پیش خانواده اش. طفلکی مادر و پدرِ احسان خیلی ناراحت بودن، چون نمی تونستیم موضوع مرگِ اصلی احسان و بهش بگیم. فقط گفتیم که تصادف کرده و با کمک میلر کاپوشکافی انجام نشد. تا مادر و پدرش نفهمن که احسان گلوله خورده، ولی مرگ احسان تنها خوبی که داشت این بود که اون سیاه پوست هم مرد. مثلِ این که اون موقع که احسان می خواسته بعد از کپی کردن کارت فرار کنه سیاه پوست می بینتش و یه تیر بهش می زنه و احسانم چون نشونه گیریش خوب بوده با تفنگی که تو دستش بوده با همون وضعیت یه تیر می زنه به سیاه پوست و سیاه پوست می افته توی آب و می میره. همه ی این صحنه ها رو مایکل که از پشت ساختمان اون جا نظاره گرِ احسان و سیاه پوست بوده دیده و برای ما تعریف کرده. احسان یکی از دوستای صمیمیِ سامان بود و وقتی که برای مراسم خاکسپاریش رفتیم سامان و خیلی تحویل گرفتن. منم از لطف سامان که من و نامزدش معرفی کرده بود از این لطف بهره مند شدم.

کم تر از یک ماه هست که از مرگ احسان می گذره. تینا هم یواش یواش داره بهتر می شه. امروز دقیقا دو بهمن می شه. چهار روز دیگه تولد سامان هست. می خوام واسش تولد بگیرم. هیچکس هم تو مهمونیمون دعوت نمی کنم. فقط خودم و خودش. البته اگه تا اون روز شارل خانم بره! فعلا که لنگر انداخته. الانم توی خیابونا دنبال اینم که یه چیزی واسه تولد سامان بخرم. یه لباسم باید برای خودم بخرم. کیک و بقیه چیزا هم باید سفارش بدم. وای چقدر کار دارم. همین طور که داشتم مغازه ها رو دید می زدم چشمم به یه مغازه ی طلا فروشی افتاد. یه زنجیرِ خیلی خوشگل توی ویترینش بود. با لبخند رفتم تو مغازه. بعد از سلام و علیک با فروشنده گفتم:

ـ ببخشید اون زنجیر سفید که توی ویترینتون هست می خوام.


romangram.com | @romangram_com