#هستی_من_باش_پارت_284


ـ مایکل جرج و چرا نفرستادی؟

ـ ....

ـ خودش خواست بره از اولم قرار بود جرج بره.

ـ ....

ـ باشه باشه خدافظ.

سامان حسابی عصبانی بود. جرات نداشتم ازش بپرسم چی شده. انگار تینا همین حس و داشت. بی خیال شدم و به صفحه کامپیوتر چشم دوختم. فقط ده ثانیه مونده بود.

ـ اَه زود باش. زود باش.

این کلمات و آروم می گفتم. بالاخره صفر شد. یه جیغ زدم و بلند گفتم:

ـ تموم شد. هــــــــــورا.

تینا بغلم کرد. یه نگاه به سامان انداختم تو خودش بود. انگار اصلا خوشحال نشده. به سامان گفتم:

ـ خوشحال نشدی؟

جوابم و نداد. فقط گوشیش و برداشت و دوباره یه شماره گرفت و بعد از چند ثانیه گفت:

ـ هنوز نیومده؟

ـ ....


romangram.com | @romangram_com