#هستی_من_باش_پارت_277

ـ هستی پیاده شو.

ـ چرا؟

ـ ای بابا هی چرا چرا می کنه خب پیاده شو دیگه.

ـ خیلی خب بابا چرا داد و بیداد می کنی؟

بعد از ماشین اومدم پایین و در و بستم. سامانم اومد و هر دو به سمت رستوران رفتیم. رستوران تاریک تاریک بود. فقط بینِ هر میز یه سه تا شمع بود و دور تا دورِ رستوران هم درون طاقچه شمع گذاشته بودند. من که هیچ جا رو نمی دیدم فقط دنبال سامان راه افتاده بودم. همون طور که داشتیم می رفتیم با غر گفتم:

ـ این جا چیه من و آوردی آدم هیچ....

با برخورد پام به یکی از صندلی ها دادم رفت هوا و نتونستم حرفم و ادامه بدم.

ـ آخ.

علاوه بر سامان همه ی جمعیت برگشتن طرفمون. سامان آروم گفت:

آبرومون و بردی. بیا همین جا بشین.

همین طوری لنگ لنگان رفتم سمتی که سامان گفته بود. یه گوشه ی دنج که علاوه بر شمع هایی که روی میز بود شمع هایی روی دیوار هم بهش روشنایی می داد. هر دو نشستیم. من همین طور که داشتم پام و می مالیدم رو به سامان گفتم:

ـ آخه این جا چیه؟ تاریک هست. آدم دلش می گیره. تازه من الان تو رو اصلا نمی بینم. نکنه تو سامان نیستی؟

سامان خنده ای کرد و دوتا از شمع های روی میز و برداشت و گرفت جلوی صورتش و گفت:

ـ دیدی من و یا بگم دوتا شمع دیگه هم بیارن؟

خیره خیره بهش نگاه کردم. سامان پشت شمع ها خیلی خوشگل شده بود. توی هاله ی سیاه چشماش نورِ شمع ها تابیده بود. وای خدا چقدر خوشگل شده. نکنه بعد از ماموریتمون سامان دیگه من و نخواد؟ وای نه. من بدون سامان نمی تونم. با صدای سامان به خودم اومدم. شمع ها رو گذاشته بود سرِ جاش. آروم گفت:

romangram.com | @romangram_com