#هستی_من_باش_پارت_276


ـ من خونه نمی یام. من رستوران می خوام.

بلند و جدی گفت:

ـ اول می ریم داروهات و می گیریم و بعد می ریم رستوران.

گریه کردن یادم رفت و گفتم:

ـ عالیه بریم.

هر دو لبخند زدیم و رفتیم به داروخونه.

بعد از این که سامان داروهام رو خرید رفتیم به سمت رستوران. بالاخره رسیدیم رستوران. رستوران شیکی بود، ولی چراغ مراغ نداشت.

ـ سامان فکر کنم برقاشون رفته. بریم یه جای دیگه.

سامان خنده ای کرد و گفت:

ـ کوچولو این جا فقط شمع روشن می کنن.

ـ وا چرا؟

ـ برای این که کسی کسی رو نبینه.

ـ چرا؟

سامان یه نگاه بهم انداخت و گفت:


romangram.com | @romangram_com