#هستی_من_باش_پارت_275

ـ داداشِ خوبی داری. خیلی بهت می رسه.

با همون گریه گفتم:

ـ داداشم نیست.

ـ پس کیه؟

ـ شوهرم.

دکتر چند لحظه مکث کرد و یه دفعه به خودش اومد و گفت:

ـ آقاتون نیومد.

همون موقع درِ اتاق باز شد و سامان با یه لیوان شربت اومد تو اتاق. شربت و خودش بهم داد و خوردم. بعد از دکتر تشکر کرد و با هم اومدیم بیرون. من که همین طور داشتم گریه می کردم سرم و انداختم پایین که کسی گریه ام و نبینه. بالاخره رفتیم تو ماشین سامان گفت:

ـ بریم داروهات و بگیریم و بریم خونه.

با همون گریه گفتم:

ـ خونه؟ نخیر قرار بود بریم رستوران.

با خنده گفت:

ـ تو با این دستت می خوای بیای رستوران؟

ـ تو به من کاری نداشته باش. قول دادی باید بریم.

ـ نه می ریم خونه.

romangram.com | @romangram_com