#هستی_من_باش_پارت_274
با ترس گفتم:
ـ چی کار باید بکنم؟
ـ جاش می ندازم بعد هم گچ می گیرم.
با ترس به سامان نگاه کردم. سامان فهمید ترسیدم. دستش و روی صورتش کشید و اومد کنارم وایستاد.
ـ آقای دکتر اگه جا نندازین چی می شه؟
ـ نمی شه که عفونت می کنه. بعد باید دستت و ببرن.
بعد آروم دستم و گرفت تو دستش. از ترس با اون یکی دست آزادم دست سامان و گرفتم. سامانم دستم و گرفت و فشارِ خفیفی روش آورد. دکتر یه لبخند بهم زد و دستم و آروم مالش داد. بعد پرسید.
ـ چند سالت هست خانم خوشگله؟
ـ بیست و چهار سا....
یه دفعه با دردی که تو دستم پیچید جیغم رفت هوا و زدم زیرِ گریه. سامان که انگار هول کرده بود رو به دکتر گفت:
ـ چی کارش کنم؟
دکتر گفت:
ـ برو یه لیوان شربت واسش بیار. تا من دستش و گچ بگیرم.
سامان یه نگاه بهم کرد و از اتاق رفت بیرون. دکتر من و نشوند روی تخت و شروع کرد به گچ گرفتنِ دستم. همون طور که داشتم گریه می کردم دکتر گفت:
romangram.com | @romangram_com