#هستی_من_باش_پارت_273

بلند خندید و گفت:

ـ نه هنوزم درد می کنه.

روم و ازش برگردوندم. صورتم و تو دستاش گرفت و برگردوند و گفت:

ـ می خواستم یه کم اذیتت کنم درد یادت بره. ناراحت نشو.

ـ من اصلا ناراحت نشدم.

ـ جدا؟

ـ آره جدا.

با صدای یکی از پرستارا که نوبتمون رو می خوند هر دو ساکت شدیم. من از جام تکونم نخوردم. با ترس سامان و نگاه کردم. سامان دستم و گرفت و با هم رفتیم تو. دکترِ ایرانی بود. نشستم روی صندلی. دکتر گفت:

ـ خب چی شده؟

قیافه اش شوخ بود، ولی من جدی گفتم:

ـ دستم مونده لای در.

با خنده گفت:

ـ ببینم دستت و خوشگل خانوم.

دستم و دادم دستش و یه نگاه به سامان انداختم. اخماش تو هم بود. ایول دکتر جون بازم بگو این سامان یه خورده بسوزه. دکتر دستم و گذاشت روی میزش و گفت:

ـ شکسته.

romangram.com | @romangram_com