#هستی_من_باش_پارت_272


ـ می خوام برم تو دیگه.

ـ آهان آفرین دخترِ خوب. بریم.

بیمارستان زیاد شلوغ نبود و فقط دو نفر جلومون بودن. هر دوتامون نشستیم روی صندلی. کنارِ سامان یه دخترِ که فکر کنم فیلیپینی هم بود نشسته بود. هی هر چی می گذشت بیش تر خودش و به سامان می چسبوند. سامانم که انگار نه انگار اصلا تو این عالم نبود. آخر سرم و برگردوندم طرفش و یه نگاه چپ چپ بهش کردم. به روی خودش نیاورد و دوباره بیش تر خودش و به سامان چسبوند. این نگاه های ما از دیده سامان دور نموند. آخر اعصابم خورد شد و رو به سامان گفتم:

ـ می خوام وایستم.

سامان گفت:

ـ خب وایستا.

از سامانم حرصم گرفت. گفتم:

ـ می خوام تو هم وایستی.

دستش و گذاشت روی پاش و گفت:

ـ من پام درد می کنه خودت وایستا.

دیگه واقعا دوست داشتم خفه اش کنم. از جام بلند شدم و نگاه چپ چپی بهشون انداختم و رفتم یکم اون طرف تر و پشت به اونا به دیوار تکیه دادم. پررو! من پام درد می کنه. هـه! می خواد پیشِ دختر بشینه می گه پام درد می کنه. بی لیاقت! یه دفعه با صدایی به خودم اومدم.

ـ وقتی حس حسودیت گل می کنه خیلی باحال می شی.

برگشتم طرفش و با حرص گفتم:

ـ پات بهتر شد؟


romangram.com | @romangram_com