#هستی_من_باش_پارت_271
ـ نــه من نمی خوام دستم و گچ بگیرم.
بلند خندید و گفت:
ـ دیونه ترس نداره که، مگه می خوای چی کار کنی؟
ـ نـه نمی خوام. نمی خوام سامان.
دوباره گریه ام شدت گرفت. سامان همین طور که داشت رانندگی می کرد گفت:
ـ بابا هستی چیزی نمی شه که، شاید اصلا نشکسته باشه. زود می ریم دکتر از اون طرفم می ریم رستوران.
ـ نمی خوام.
ـ خطرناک هست. گریه ام نکن.
به حرفش گوش ندادم و همین طور به گریه ام ادامه دادم. تا بیمارستان گریه کردم. هر دو پیاده شدیم، چون دوست نداشتم جلوی جمع گریه کنم. کنار هر درِ ورودی بیمارستان وایستادم و اشکام و پاک کردم. سامان جلوم وایستاده بود. همین طور که داشتم با دستمال اشکام و پاک می کردم دیدم یه پسرِ همین طور داره خیره نگام می کنه. حوصله ی این و دیگه ندارم. یه چپ چپ بهش نگاه کردم و روم و کردم طرفی که سامان وایستاده بود. سامان رد نگام و گرفت. وقتی پسرِ رو دید اومد دقیقا طرف دیده پسرِ وایستاد. وقتی اشکام و پاک کردم گفتم:
ـ سامان ببین دستم سالم هست.
و دستم و تکون دادم، ولی واقعا درد می کرد. سامان با خنده گفت:
ـ هستی چه درد بکنه چه نکنه باید بریم تو.
با اخم روم و ازش گرفتم و گفتم:
ـ برو کنار.
ـ چرا؟
romangram.com | @romangram_com