#هستی_من_باش_پارت_268


ـ سامان چرا این طوری کردی؟

ـ وا مگه چی کار کردم؟ بوسیدمت.

چپ چپ بهش نگاه کردم و از ماشین پیاده شدم. حوصله ی جر و بحث نداشتم. اونم باهام پیاده شد و رفتیم سمت پاساژ. یه راست رفتیم سمت مغازه ای که مد نظرم بود. لباس و به سامان نشون دادم و گفتم:

ـ به نظرت چه رنگیش و بردارم؟

ـ فکر کنم آبیش بهت بیاد.

ـ باشه پس همین آبیش و بخریم.

رفتیم تو مغازه. سایزِ لباسم و گفتم و برام آورد. مغازه چون بزرگ بود فروشنده لباس و بهمون داد و رفت. منم رفتم اتاق پرو خواستم در و ببندم که سامان گفت:

ـ زود درش نیار بیا بیرون منم می خوام ببینم.

ـ باشه.

اومدم در و ببندم که دیدم در و باید از بیرون هل داد تا بسته بشه. دستم و آوردم بیرون که در و هل بدم. همون طورم بلند گفتم:

ـ در بسته نمی شه.

یه دفعه دستم از درد سوخت. اون قدر دردش زیاد بود که تا مخمم سوت.... بلند جیغ زدم. و زدم زیرِ گریه. سامان در و باز کرد و گفت:

ـ چی شد؟

من همین طور داشتم گریه می کردم. یه پسرِ هم پیشِ سامان بود. نمی دونستم کارِ کدومشون هست. که پسرِ که ایرانی هم بود گفت:


romangram.com | @romangram_com