#هستی_من_باش_پارت_267

ـ پنج آماده باش.

ـ باشه.

و از در رفت بیرون. یه نگاه به ساعت انداختم. ساعت دو بود. زود رفتم حموم و یه تاپ ساده کرم پوشیدم و یه ساپورت مشکیِ براق پوشیدم. روشم اون پالتو بلند که با سامان از پاریس خریدم و پوشیدم. یه شال و کلاه سفیدم انداختم. هوا سرد بود. قشنگ خودم و پوشوندم. پوتینای کرمم پام کردم. یه رژ صورتی مایع هم زدم. یه نگاه به ساعت کردم. الاناست که پیداش بشه. با صدای بوقِ ماشینش زود رفتم دم در و یه نفسِ عمیق کشیدم و در و باز کردم. سامان سرش پایین بود و داشت با گوشیش ور می رفت. وقتی سرش و آورد بالا یه نگاه کلی بهم انداخت و چند ثانیه روی صورتم خیره شد. بعد از ماشین اومد پایین.

ـ سلام.

ـ سلام.

ـ بیا سوییچ و بگیر و بشین تو ماشین منم برم لباسم و عوض کنم و بیام.

ـ باشه با کدوم ماشین می ریم؟

دستش و دراز کرد سمت ماشین قرمزِ و گفت:

ـ اون.

رفتم سمت ماشین و نشستم توش. سامانم بعد از ده دقیقه اومد. یه بلوز تنگ قرمز مشکی پوشیده بود که دکمه هاش تا روی سینه اش باز بود. یه شلوار لی مشکی هم پوشیده بود. نشست تو ماشین و راه افتاد. وقتی رسیدیم دم پاساژ گفت:

ـ رژت و یا پاک کن یا کم رنگ کن.

ـ وا سامان باز شروع کردی؟ من پاک نمی کنم.

یه دفعه صورتم و با دستش آورد سمت خودش و لباش و گذاشت رو لبام. نفهمیدم معنیِ این کارش چیه. بعد از چند دقیقه لباش و از رو لبام برداشت. یه نگاه به لبام کرد و یه دستمال کاغذی برداشت و دورِ لبش و که رژِ لبی شده بود پاک کرد و بعد گفت:

ـ حالا بریم؟

یه نگاه به خودم توی آینه ماشین انداختم. کل رژم پاک شده بود. پس بگو چرا این کار و کرد می خواست رژم و پاک کنه.

romangram.com | @romangram_com