#هستی_من_باش_پارت_261
با تعجب نگاش کردم. دیونه هست پسرِ. یه دفعه سامان زد زیرِ خنده. داشت اذیتم می کرد. محکم زدم تو بازوش و فرار کردم. اونم از جاش بلند شد و خیلی ریلکس دست کرد تو جیبش و دنبالم راه افتاد. انتظار داشتم بدوئه دنبالم، ولی فقط خیلی آروم و مسیرِ من و طی می کرد. منم دیدم این که دنبالم نمی یاد. سرعتم و کم کردم. یه دفعه سامان وایستاد. منم برگشتم طرفش و وایستادم. هر دو تو چشمای هم نگاه کردیم. همین طور که داشتم نگاش می کردم یه دفعه اومد سمتم. تا به خودم اومدم سامان من و گرفت. دستش و آورد بالا که بزنه تو بازوم که جیغ زدم و گفتم:
ـ وای سامان جاش می مونه تو رو خدا.
همون بالا دستش و نگه داشت و آروم آورد پایین یه نگاه بهم کرد و دستم و ول کرد و گفت:
ـ بریم.
با خنده گفتم:
ـ چی شد؟ چرا نزدی؟
ـ دوست داری بزنمت؟
ـ نه قربون دستت تازه یه چیزی؟
ـ چی؟
ـ تو به من یه رستوران بدهکاری.
خندید و گفت:
ـ فردا می برمت.
ـ از تو بخاری بیرون نمی یاد. شاید دوباره فردا بهت یکی یه چیزی گفت. تو هم اومدی و گفتی....
« صدام و کلفت کردم و گفتم. »
ـ ....امشب حوصله ندارم یه شب دیگه.
romangram.com | @romangram_com