#هستی_من_باش_پارت_260
این حرفش باعث شد کل کدورتا رو بذارم کنار. منم بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ ما فقط دوتا دوست خیلی صمیمی بودیم. که قدیما که آرمین کانادا بود با هم مهمونی یا خیلی جاها می رفتیم. وقتی اومد آمریکا دیگه همه اش با تلفن با هم در ارتباط بودیم. چند بارم اومد کانادا، ولی دیگه جایی نمی رفتیم. تا این که وقتی موضوع عقد و فهمید گفت که دیگه نمی خوامت. کل داستان ما همین بود. من نمی دونم آرمین بهت چی گفته، ولی اگه غیرِ این چیز بهت گفته دروغ هست.
ـ مهم نیست دیگه اون چی گفته. اصلا ولش کن. چطوری اومدی این جا؟
دوباره رفته بود تو جلد خوب بودن. منم اشکام و پاک کردم و گفتم:
ـ با تاکسی.
ـ کلید و می گم.
ـ آهان خودت گفتی زیرِ خاک چال می کنه.
خندید و گفت:
ـ جدی یادت مونده بود؟ من اون موقع فقط یه اشاره کوچولو کردم.
ـ یادم موند برای این که هوشِ بالایی دارم.
ـ بله بله کمال همنشینی با بنده بهت هوش سرشار داده.
ـ ایــــش.
زد زیرِ خنده منم خندیدم. سامان یه دفعه جدی شد و گفت:
ـ بسه دیگه پررو شدی پاشو بریم.
romangram.com | @romangram_com