#هستی_من_باش_پارت_259
ـ آرمین ازت متنفرم متنفر.
بعد یه سنگ و محکم پرت کردم تو آب. دوباره چشمام و بستم و بلند تر از قبل گفتم:
ـ سامان.... سامان.... سامان....
همین طور صدام کمتر شد. آخرین سامانی که گفتم نشستم روی زمین و با صدای بلند گریه کردم. نمی دونم چقدر گریه کردم که یه دفعه احساس کردم یه نفر کنارم نشست. با ترس سرم و برگردوندم طرفش. سامان بود. با چشمای گریون گفتم:
ـ تو این جا چی کار می کنی؟
تو قیافه اش خبری از عصبانیت نبود. به جاش قیافه اش خندون بود. با همون قیافه ی خندونش گفت:
ـ اومدم پیشِ هستیم.
« م » آخرش و آروم آروم گفت. یعنی من هستیش بودم؟ نه نمی خوام. هنوزم عصبانی بودم. این حرف آرومم نمی کرد.
ـ چیه اومدی دوباره سرم داد و بیداد راه بندازی؟
سرش و گرفت طرفم و گفت:
ـ می دونم. می دونم اشتباه کردم. زود قضاوت کردم.
ـ حالا که هر چی دلت خواست گفتی می گی اشتباه کردم؟
ـ حالا تو هم به دل نگیر. آخه آرمین یه چیزایی بهم گفته بود که واقعا از شخصیتی مثلِ تو بعید بود.
ـ چطوری این و فهمیدی؟
ـ می شناسمت.
romangram.com | @romangram_com