#هستی_من_باش_پارت_257

قیافه اش بازم مثلِ قدیما جدی بود آروم گفتم:

ـ راجع به.... راجع به آرمین.

ـ خب؟

ـ ببین قبل از این که من بیام این جا هر دوتامون هم دیگه رو دوست داشتیم....

نذاشت حرفم و بزنم گفت:

ـ نمی خواد بگی همه اش و بهم گفتن.

ـ ولی من می خوام بگم.

ـ چیه؟ چی شده؟ الان به حرف اومدی؟ لابد امروز تازه فهمیدی که آرمین بهم گفته آره؟ این همه دیروز بهت گفتم اگه با کسی بودی بگو. هی می گفتی همه قبلا داشتن همه قبلا داشتن. یه بار از دهنت در نیومد بگی با یکی رابطه ام جدی بود.

صداش همین طور داشت بلندتر می شد. اشک دورِ چشمام حلقه زد. چی بهش می گفتم؟ می گفتم می ترسیدم دوستم نداشته باشی؟

ـ چرا جواب نمی دی؟ مگه نمی خواستی حرف بزنی؟

ـ من نمی تونستم بگم.

با داد گفت:

ـ چرا نمی تونستی؟

اشکام بدون اجازه شروع به ریختن کردن. مثلِ خودش با داد گفتم:

ـ سامان سرِ من داد نزن. تو چی می دونی؟ اون دیونه یه مشت خزعبلات ریخته تو سرت که بیای با من دعوا کنی.

romangram.com | @romangram_com